خاطره شماره 62 - شهید محمود کاوه
راوی اصغر حسین خانی:عملیات قادر من در خدمت برادر کاوه بودم از منطقه ی اشنویه توی مرز عراق پیشروی زیادی داشتیم و در آنجا مستقر شدیم نماز مغرب را که خواندیم شب راه افتادیم که برویم کلی به آقای کاوه التماس کردیم که آقای کاوه شما به عنوان فرماندهی تیپ بمانید ایشان اصلا به این که بخواهد توی قرارگاه تاکتیکی بماند ونیروها را از راه دور هدایت ورهبری کند حاضر نشد اصلا سابقه نداشت که ایشان در هیچ عملیاتی در خط مقدم نباشد ایشان همیشه جلودار بود یعنی اگر میخواست چند گردان وارد عمل بشود ایشان جلودار نیروهای خط شکن بودند هر چند اصول نظامی این شیوه را رد میکند ولی ایشان به خاطر دلسوزی،شجاعت شهامت،و به قول معروف برای روحیه دادن به بچه ها همراه نیروها بود و انصافا نیروها روحیه میگرفتند سلاحهایی که همراه داشتیم خمپاره 60 ، 120 و 160 و سلاحهای انفرادی و غیره و ذالک بود هر کاری کردند بچه ها که ایشان نیاید فایده ای نداشت و آخر عصبانی شد و تازه به ما گفت تو خودت نباید بیایی تو پیر مردی نمیتوانی این همه راه را بیایی توی راه میبری. خودشان را که نتوانستیم قانع کنیم و از طرفی هم دیدند که ما مصر هستیم که با ایشان به عملیات برویم احتمال دادند که چون چهار شنبه روز راهپیمایی بود واز محلهایی میخواستند بروند که عراقی ها متوجه نشوند به این دلیل فکر میکردند که من نمی توانم هم پای آنها بروم به من گفتند شما اصلا نباید بیایید گفتم: حاجی آقا محال است که با شما نیایم گفتم من پشت سر شما می آیم تا هر کجا که بروید ما در خدمتتان هستیم ما سپر بلای شما هستیم هر کجا بروید می آییم اگر قرار باشد مسئله ای برای شما پیش بیاید حداقل ما آنجا باشیم دیدند من خیلی مصر هستم و کو له پشتی وسایل و همه تجهیزات انفرادی را برداشته ام در صورتی که بقیه سلاح انفرادی داشند ایشان به من گفتند چه کسی گفته است اینها را بردارید؟توی این اوضاع همین طوری نمیتوانیم راه برویم می خواستند یک جوری من را رد کنند که با ایشان نروم ما که نتواستیم ایشان را قانع بکنیم ولی ایشان می خواستند کاری کنند که عملیات نرویم و بمانیم عقبه بعد به ما گفت:برو کولهات را بگذار اگر می خواهی با ما بیایی هر چه چانه زدیم ایشان راضی نمیشدند آخر گفت برو کوله ات را بگذار با یکی از بچه های اطلاعات عملیات می فرستیم ستون هم راه افتاد گفتم اگر بروم در این شب تاریک ظلمانی همدیگر را گم میکنیم ما هم برای اطاعت از فرماندهی گفتم چشم با همان بنده خدا ی اطلاعاتی آمدیم بعد به این بنده خدا گفتم تو نمی خواهد بیایی یک مقدار راه که رفتیم گفتیم شما برویم خیالتان راحت باشد این بنده هم با اطمینان به اینکه ما میخواهیم برویم پذیرفت ما سریع امدیم ته صف حدود پنج ،شش ساعتی که پیاده روی کردیم بعد خودمان را پشت سر آقای کاوه رساندیم تا چشمش به من افتاد گفت:تو که آمدی؟گفتم شما گفتید کوله را بگذارید و بیایید من هم رفتم وآمدم،نگفتم کوله ام را نگذاشتم تاریک هم بود دیده نمیشد به محلی رسیدیم که قرار بود دیدبانها آنجا بایستند و دیدبانی کنند سلاحمان را به حساب قاطر برده شدیم در بین راه یکی از قاطر هامون توی باتلاق فرو رفت دیگر نمیتوانست بیرون بیاید و هی فرو می رفت یک راه باریکی بود که ما از همانجا توی تاریکی عبور کردیم این قاطر شیهه هم میکشید و ما نگران این بودیم که لو نرویم و عراقی ها متوجه ما نشوند آقای کاوه گفتند:این قاطر را رها کنید و نیروها را سریع عبور بدهیم تا کسی نتواند اینجا توقف بکند که ما سریع نیروها را کمک کردیم و از این محل عبورشان دادیم بعد از یک شبانه روز از راههای سر پیچ وخم،شیبهای مختلف بالا و پائین از خارهای مغیلان با خیزران از این ها عبور کردیم این خارها توی بدنهایمان رفته بود که دانه دانه با هزار بدبختی آنها را در آوردیم تا این که به روز برخورد کردیم و انصافا آنجا برای ما معجزاتی رخ داد به محلی رسیدیم که قرار بود روز آنجا نباشیم از آن منطقه قرار بود شب عبور کنیم یک عده از نیروها توانشان تمام شده بود و عقب مانده بودند و آن تعدادی هم که داشتیم می رفتیم دیدیم این طرف وآن طرف ما عرا قی ها سنگر هایشان را مرتب میکنند یک تیپ را ما از اینجا عبور دادیم ولی خداوند آنها را کور کرد که ما را را ندیدند و مایه راحتی از آنجا عبور کردیم ودر یک ارتفاعی هر دو گردان طبق دستور کاوه وارد عمل شدند یک غاری پیدا کردیم به کاوه گفتم اینجا هم خنک است هم بی سروصدا است شما بیایید یکی 2 دقیقه نیم ساعتی حداقل استراحت کنید تا وقتی که نیروها خودشان را آماده کنند برای عملیات هر چه التماس کردیم زیر بار رفت گفتم پتو است کیسه خواب است و جلو را پشتیبانی کند با یکی از این هلی کوپترهایی که ما را پشتیبانی میکردند به عقب برگشتند شبهای عملیات که غذا نمیخوردند آرام و قرار هم نداشتند ما که دوستان نزدیک بودیم با همدیگر حتی شوخی و تفریح و مزاح میکردیم اما جرات نداشتیم یک کلام خارج از موضوع کار با ایشان بگوئیم.تا وقتی عملیات موفق نمیشد ایشان در صحنه حضور جدی داشت همین که مطمئن میشدند که دارد کار تمام میشود بعد به فکر می افتادند که سریع ما را پشتیبانی کنند در این عملیات ما موفق نشدیم چون در کنار ما تیپ 23 نوحه عملیات میکرد که نتوانست اهدافش را بگیرد به همین دلیل ما مجبور شدیم که عقب نشینی کنیم بنده هم آنجا جراحتی برداشتم وبه بیمارستان بردند و بلافاصله با سر باند پیچی شده به قرارگاه تاکتیکی برگشتیم تا چشم برادر کاوه به من افتاد گفت:آخ آخ به این راننده خودم شوخی میکرد میگفت:تو عزرائیل را هم تعقیب میکنی آخر با این وضعیت چه کسی گفت بلند بشوی بیایی بعد خندیدم و گفتم من که به شما گفتم ما از شما جدا نمی شویم.
ثبت دیدگاه