شناسه: 148990

خاطره شماره 63 - شهید محمود کاوه

راوی اصغر حسین خانی:
یک روز صبح تعدادی از بچه ها مشغول بازی بودند و تعداد دیگر توی سپاه سقز دور هم نشسته بودند یکدفعه صدا زدند که برادر ها آماده باشند که برادر کاوه می گویند که نیروهای دشمن از سمت بوکان با لباس زنانه وارد شهر شده اند میخواهیم داخل شهر برویم قبل از این که ما آماده شویم دیدیم تیراندازی توی شهر شروع شد از جمله به سمت سپاه هم تیر اندازی میکردند بلافاصله برادر کاوه گفت شما یک کالیبر 50 بردارید بالای پشت بام من بالای پشت بام رفتم و تعدادی گلوله شلیک کردیم بعد از گذشت لحظاتی مرا صدا زدند بیا پائین ماشین تان را آماده کنید گفتم کالیبر 50 آماده است گفتند حداقل نوار شا هزار تا گلوله داشته باشد و آنها را یکسره کن خود کاوه هم یک اسلحه ژـ3 تا شو و یک نارنجک انداز و یک کلت کمری داشت خانه های سقز طوری بود که در بلندی قرار گرفته بود گفتم آقای کاوه ما را میزنند گفت نه هیچ کاری نمیتوانند بکنند تو کارت نباشد فقط نوارتان یکسره باشد تو وقتی از درب سپاه خارج شدیم خانه های چپ وراست را بکوب نگاه نکن که تیر از کجا شلیک میشود هر چه چشمت میبیند بزن معطل نکن کاوه جلوی ماشین نشست وما حرکت کردیم اینقدر تیر شلیک کردیم که این لوله کالیبر50 عین ذوب آهن قرمز میشود لوله قرمز شده بود در چنین حالتی ممکن است فشنگ از دم لوله در بیاید بیفتد پایین روی زمین برد دیگر ندارد از سپاه تا فلکه ی بانک ملی رفتیم و یکسره ما شلیک میکردیم قبل از اینکه دور فلکه برسیم کالیبر 50 گیر کرد وقتی کاوه از این موضوع مطلع شد فورا ماشین را مسروقه کرده به سمت پایگاهمان حرکت کردیم راننده مان هم دور فلکه تیر خورده بود ومن متوجه نشده بودم در برگشت هم و راست را میزدم با آن وضعیت که توی شهر بود ما اشهدمان را خواندیم و گفتیم کاوه ما را به کشتن میدهد وقتی به پایگاه برگشتم تا یک نیم ساعتی تک و توکی تیراندازی شد و بعدا هم قطع گردید ضد انقلاب مثل این که فرار کرده بود بعد از گذشت ساعتی با این که تیراندازی قطع شده بود کاوه به پایگاهی که داخل شهر داشتیم گفتند آماده باشید که در سطح شهر نیرو بچینیم مجددا آقای کاوه نیروها را سوار ماشین کردند یا علی برویم توی شهر مقداری که توی شهر رفتیم بغل پارکی گفتند تعدادی از نیروها پیاده شوند از توی کوچه ها بروند پاکسازی کنند بنده هم که با کالیبر 50 بودم گفت شما برو بالا فلکه سر عقاب که در مرکز شهر بود مستقر شو بعد از فلکهی عقاب پایگاه نیروی انتظامی بود ـآنجا حالتی داشت که مسلط بودیم و خانه ها در گودی قرار داشت گفت شما آنجا بایست و از هر طرفی که دیدی تیراندازی میشود معطل نکن و بزن بهد از گذشت نیم ساعتی جای من آمد از یک پنجره ای اسلحه را در میآورد و باز میبرد پشت پرده و دیده نمیشود کاوه دستور داد ابتداغ چند تیر به آن طرف شلیک کن وقتی شلیک کردم بعد یکی از نیروهای ژاندارمری گفت از توی این خانه تیر هم شلیک میشد دوباره کاوه گفت شلیک کن این قدر تیر شلیک کردیم که پنجره ذوب شد و کنده شد و افتاد توی خانه گفت آقای صفدری حالا خوب است گفتم از پنجره که چیزی نمانده حتما میخواهی دیوارش را هم خراب کنی.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه