شناسه: 149002

خاطره شماره 75 - شهید محمود کاوه

راوی برازنده: اولین روزی که برادر کاوه را دیدم روزی بود که مرا خواسته بود تا برای شناسایی منطقه ی عمومی سردشت مها باد برویم وقتی خدمت ایشان رسیدیم بعد از گذاشتن جلسه ای گفت اماده شو برویم ما هم گفتیم اما ده ایم گفت می خواهیم برویم توی محور یک شناسایی انجام بدهیم بعد بیاییم کارها یمان را انجام بدهیم شناسایی به این صورت انجام شد که با استفاده از هلیکوپتر از محور گالش جهانداران میراباد پیرانشهر سر شاخ که همه برای یک هدف و یک عملیات انجام می شد رفتیم شناسایی کردیم و برگشتیم گفتند شب را می خواهیم برویم عملیات انجام بدهیم گفتیم ماآماده ایم گفتند چون ما توی منطقه وارد نیستیم تعدادی از برادرانی که مورد نظر شما هستند اینها را جمع کن که با هم برویم باشد ما هم حدود 9نفر را گفتیم اماده شدند گفت با تیپ حرکت کنید ما رفتیم و از طرف پیرانشهر وارد عمل شدیم بعد آن موقع تیپ قدس به او میگفتیم چون حاجی رستگار فرمانده تیپشان بود آن موقع ایشان از سنندج بلند شده بود و به منطقه ئعمومی مهاباد امده بود پاکسازی به این صورت بود که عملیات تهاجمی بود از هر طرف به منطقه حمله می شد ضد انقلاب هم زیاد بود مااز پیرانشهر امدیم ماموریت داشتیم روی ارتفاعات عمل کنیم عملیاتی بود که دشمن قدرت جمهوری اسلامی را بداند اگر بخواهد دست به عمل بزند 24 ساعته میتواند کردستان را بگیرد ظرف 48 ساعت تمام ارتفاعات از ضد انقلاب گرفته شد یعنی ضد انقلاب توی ارتفاعات در سر شاخان محاصره شد با اینکه بیشتر فشار ما این بود که بیاییم ضد انقلاب را منهدم کنیم روی آن ارتفاعات ولی اینها می گفتند هدفمان این است که ضد انقلاب بفهمدهرلحظه و هر زمان که سپاه پاسداران بخواهد امادگی دارد و توی هر نقطه که باشد با ضد انقلاب بجنگد خوب الحمدالله ما از اول شروع کرده ایم و عملیات با موفقیت انجام شد و روی ارتفاعات گاگش عمل کردیم و ان منطقه را گرفتیم از ضد انقلاب و درگیری خوبی شد بعد از اینکه 48 ساعت توی منطقه استقرار پیدا کردیم بعد دوباره به پادگان پیرانشهر برای عملیات بعدی برگشتیم شب ساعت 12 بود حاجی آقای احمد احمدی را برادر کاوه خواست و گفت می خواهیم شب برویم روی ارتفاعات میر شاده با اینکه منطقه ما هم نبود ما هم وارد نبودیم ایشان می خواستند بفرستند ولی چون ابیشان پسر شهید بودند من گفتم نه من میایم همراهش گفت باشد مسئله ای نیست چون ایشان و ما هر دو وارد نبودیم توی منطقه یادم هست آن شب یک نفر ضد انقلاب برگشته بود از ضد انقلاب جدا دشده بود و امده بود همانشب ایشان را به ما ماموریت فرستاد با ایشان صحبت کردیم گفتیم ما میرویم ولی این ضد انقلاب همراه ما هست یک وقتی ما را نزند گفت او جلو حرکت کند و شما پشت سرش که اگر خدای نا خواسته کوچکترین حرکتی کرد او را بزنید حدود 300 -چهارصد نفربه ما دادند چون فرمانده گردان توی منطقه وارد نبودند و به نیروها گفت هر چه اینها می گویند و هر طوری گفتند عمل کنید ما حرکت کردیم و امدیم امشب امدیم روی ارتفاعات میر شاده مستقر شدیم انجا به یک چوپانی رسیدیم وضعیت ضد انقلاب را از ایشان خواستیم گفت انجا مستقر هستند صبح ساعت 5/6 که هوا روشن شد دیدیم مقابلمان چادر مستقر است پایین ارتفاعات میر شاده به انها حمله کردیم و اولین حمله هم داخل روستا بود یادن هست کاوه امده بود و روی ارتفاعات تماس گرفت که چه شد؟ گفتم در گیریم گفت درگیری خیلی سختی است گفتیم : نه نصف روستا را از انها گرفتیم وما یکی دو زخمی دادیم گفت الحمدلله فعلا مسئله ای نیست یک نفر بود به نام قلی که سیاه چهره هم بود و ایشان خمپاره انداز بود آقای کاوه گفت قلی گفت چی؟ اگر ان هدفهایی که می گویند همه را نزنی وای به حالت قلی هم گفت باشد چشم اولین خمپارهای که امد من یادم هست همین طوری که نگاه می کردم امد بقل روستا خرد و ضد انقلاب کشته شدند گفتم بزن گفت چی گفتم خوبه بزن دستتان درد نکند همین جوری ادامه بدهید و انگاه رسیدیم انطرف دیدیم در مقر 106 با دوشیکا مستقر هستند یکی دو تا توپ که زدند همه فرار کردند نفرات اینها را کلا گرفتیم بعد به آقای کاوه گفتم همه را گرفتیم گفت خوب چی گفتم این تشکیلاتی که دارند همه اش اینجا جا مالنده و دست ما افتاده ئاست گفت خسته نباشید دستتان درد نکند من الان میایم بعد تشریف اوردند بعد یکی از بچه هی منگولی که مقداری هم شوخ بود این ور و انور گشته بود و یک جنازه ضد انقلاب را اورده بود و این می گفت یک طناب اورده بود می اندازیم دور گردنش و پشت ماشین ببندیم و بچرخانیم بعد صحبت کردیم و گفتیم بابا ما اگر اینکار را بکنیم از ضد انقلاب بد تریم بعد برادر کاوه امد صحبت کردیمم پرسید نظرتان چیست؟برادرم که بعدا شهید شد گفت اگر اجازه بفرمایید من می خواهم این جنازه را تحویل مردم بدهکم که با رسم خودشان تشییع جنازه کنند آقای کاوه هم قبول کرد و گفت مامی خواهیم کاری کنیم که مردم بفهمند که ما مخا لف مردم کرد نیستیم ما دوست مردم کرد یم و دشمن ضد انقلاب ما هم رفتیم با مردم صحبت کردیم مردم حاضر نبودند که جنازه را از ما تحویل بگیرند می گفتند که ما باید با روحانیون صحبت کنیم گفتیم بابا مااز جمهوری اسلامی اجازه گرفتیم که هر طوری دلتان می خواهد این کار را بکنید مردم خیلی خوشحال شدند وقتی جنازه را تحویل مردم دادیم کاوه خودش انجا ایستاده بود مردم قبر را کندن د وبا همان رسم خودشان اورا شستشو دادند و دفنش کردند مرئم تعجب کرده بودند چون ضد انقلاب به انها گفته بود اگر سپاه بیاید سرتان را میبرد خانه هایتان را آتش میزند به زن وبچه شما رحم نمیکند ولی وقتی مردم این صحنه را دیدند به دروغگویی ضد انقلاب پی بردند با کاوه نشستیم وناهارمان را خوردیم وبعد نزدیک غروب بود گفت نیروها کجایند؟گفتم همین جایند دارند استراحت میکنندگفت آماده بشوید درهای به نام دولارج گفتم ظهر است نمیشود برویم پاکسازی کنیم گفت شما بروید من همین جا هستم واقعا همه جا خودش بود آدم روحیه میگرفت پرسیدم تو اینجایی؟گفت:بله.گفتم"اگر اینجا هستی ما میرویم ما حدود یک کلومتر نرفته بودیم که درگیر شدیم توی درهای خطرناک درگیر شدیم پرسیدچی شده؟گفتم:درگیری گفت مسئله ای نیست اللن من می آیم آمد وبا توپخانه گلوله روی منطقه ریخت ضد انقلاب متواری شد آمدیم بیسیم را برداریم دیدیم توپ و دوشیکا وکلا سلاحهای سنگین را ضد انقلاب جا گذاشته بودند حتی من یادم است یکی از ضد انقلابیون در حال بردن گلوله ی توپ به دستش تیر خورده بود وگلوله ی توپ افتاده بود آن طرف ما اینها را جمع کردیم و اوردیم عقب و کاوه گفت دستتان درد نکند برگردید گفتیم بابا شب است گفت بابا شب باشد ما مرد جنگیم برویم گفتیم:خوب برویمسوار شدیم و امدیم پیرانشهر شب که برگشتیم ساعت حدود 12 یک بود که یک دفعه دیدیم آماده باش زدند گفتیم خدایا چه شده است یاعلی(علیه السلام)گفت اقا یکی از بسیجی های ما که انجا بوده جامانده باید برگردیم ان بسیجی سید بود وقد کوتاهی داشت ظاهرا خیلی ساده بود خوابش برده بعد از اینکه بیدار شده از چوپان پرسیده بوده جاده پیرانشهر کجاست این نامرد برعکس به او گفته بود وبا خود اورا برده برد وتحویل دموکراتها داده بود وقتی مردم روستا میفهمند سریع میروند طرف دموکراتها و میگویند ما نمیگذاریم ایشان را اعدام کنید دیروز جمهوری اسلامی یک کاری انجام داده توی روستاکه برای ما غیر قابل قبول بوداماضد انقلاب به حرف نکرده بودند وایشان را اعدام کرده بودندهمان شب مردم قبر کنده بودند وبا مراسم شهید بسیجی را دفن کرده بودند.ما ساعت 2شب رفتیم روی ان ارتفاعات صبح که هوا روشن شد دوباره وارد منطقه شدیم دیدیم قدرت ایستادن را ضد انقلاب نداشته فرار کرده است توی روستا که رسیدیم سراغ بسیجی جامانده را گرفتیم مردم جلو آمدند در حالیکه گریه میکردند اقای کاوه پرسید چکارش کردید؟گفتند همان کاری که برای ضد انقلاب انجام دادیم برای ایشان هم انجام دادیم پرسیدیم کجاست؟گفتند توی قبرستان دفنش کردیم ما هم رفتیم وجنازه را بیرون اوردیم وسوار ماشین کردیم وبه پادگان برگشتیم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه