ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
راوی مهدیه کاظمیان: در زمان حج زمانیکه محرم شدیم دلم می خواست بعد از پوشیدن لباس احرام تا لحظه رسیدن به خانه کعبه سرم را پایین نگاه دارم و هیچ چیز و هیچ جا را نگاه نکنم. یکسره سرم پایین بود. اما در آن لحظه می خواستم بدانم آیا پدرم راضی است؟ آیا دوستم دارد؟ آیا از آمدنم به اینجا خوشحال است؟ همینطور سرم پایین بود تا به بیرون از صحن مسجد رسیدیم. در همین هنگام یکسره ذکر می گفتم و اعضاء کاروان در حال جمع شدن بودند که به سمت بیت الله الحرام عازم شویم. در این لحظه یک حس غریبی به من می گفت: سرت را بالا بیاور- در صورتیکه من با اراده خودم سرم پایین بود و هیچ جا را نگاه نمی کردم- دو مرتبه احساس کردم که همان حس غریب می گوید:سرت را بالا بیاور، بالا را نگاه کن، اطرافت را ببین. سرم را که بالا آوردم و نگاه کردم دیدم پدرم با لباس احرام است. با توجه به اینکه پدرم در زمان حیاتشان به مکه مشرف نشده بودند- در همان لحظه لبخندی زد که همین لبخند برای من کافی بود. چون من فقط از خدا می خواستم که طوری مقدر فرماید من در آن لحظه بفهمم پدرم از من راضی است یا نه؟با توجه به لبخند پدرم خیلی خوشحال شدم چون حدس می زنم پدرم در آن لحظه از من راضی بود.
ثبت دیدگاه