محبت و مهرباني
راوی مهدیه کاظمیان: یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دست وصورتم را شستم ، سپس طبق معمول شروع به لجبازی وشرارت کردم ولی پدرم مرا دعوا نکرد . گفت : اگر اذیّت کنی تورا به نمکی می دهم که ببرد . در ابتدا ترسیدم ، ولی بعد خوشحال شدم چون آن فرد نمکی باپدرم آشنا بود . پدرم به آن آقای نمکی گفت : این دخترم را با گاری یک دور بچرخان . پس از اینکه سوار گاری شدم دیگر حاضر نبودم که پیاده شوم .
ثبت دیدگاه