دستگيري از ضعيفان
راوی مرضیه جلالی طلب: بعضی شبها که نورا... کاظمیان به خانه می آمد متوجه می شدم که دستهایش خیلی سفت است می گفتم کجا بوده اید ؟ می گفت : امشب جلسه داشتیم . می گفتم : مگر در جلسه دستهای آدم اینقدر سفت می شود . آقای کاظمیان می خندید و چیزی نمی گفت : پس از شهادت ایشان یکروز سر مزارشان نشسته بودم که دیدم خانمی آمد وگفت : این مزار شوهر شماست .گفتم : بله گفت : این شهید بزرگوار برای من وبچه های یتیمم خیلی زحمت کشیده و خانه ساخته است .
ثبت دیدگاه