قدرت روح و کرامت نفس
راوی حسین رثایی: به یاد دارم زمانی برادر نورا… کاظمیان برای عملیات بیت المقدس یا رمضان از ماخداحافظی کرد و کمبودها و سفارشهای تیپ را به جبهه برود هفته بعد دیدم که یک روز صبح ایشان به ستاد منطقه ملک آباد آمد من که می دانستم ایشان نگهدارنده ی 500-400 نیرو است مقداری عجله کردم و به ایشان گفتم : آقا شما که هفته پیش رفتید چرا برگشتید ؟ چه جوری شد ایشان با همان خونسردی همیشگی اش گفت : یک دسته ی گل برایت آورده ام می خواهی ببینی بیا ببین همین پایین است من احساس کردم که یک چیز غیر عادی است و به ایشان گفتم : چی هست ؟ گفت: دو روز بعد از اینکه به جبهه رسیدم متوجه شدم که برادرم شهید شده است اگر جنازه می خواست به طور عادی به مشهد برسد به عملیاتی که در پیش بود برخورد می کردم من هم که باید به احترام پدرم در تشییع جنازه ی برادرم شرکت می کردم من هم صبح زود بلافاصله ایشان را عقب ماشین گذاشتم و به مشهد آوردم که به تشییع جنازه روز پنج شنبه برسم برادر نورا… کاظمیان دررانندگی خیلی مهارت داشت وبا سرعت رانندگی می کرد آن ایام روزهای دوشنبه و یا پنج شنبه درمشهد تشییع جنازه شهدا برگزار می شد برادر نورا… کاظمیان سپس گفت : دیشت رسیدم و به خانه رفتم و با پدر ومادرم در حیاط نشستم و خیلی عادی میوه خوردیم بعد که آنها خوابیدند من تا صبح توی ماشین نشستم و برای برادرشهیدم که آنجا بود قرآن خواندم الان هم او را آورده ام که به معراج ببرم وبرگردم خانواده ام را برای تشییع جنازه آماده نمایم فردا صبح که برادرم تشییع شد عصر حرکت می کنم وبه اهواز برمی گردم ایشان فقط دو روز مشهد ماند و بعد از ظهر روزی که برادرش را تشییع کردند به جبهه برگشت .
ثبت دیدگاه