شناسه: 149206

فکاهي وقايع خنده دار

راوی حسین رثایی: بعد از شهادت محمد مهدی خادم الشریعه یک روز با گروهی از بچه ها و نورالله برای شرکت در مراسم این شهید به سرخس می رفتیم. بچه ها در بین راه زیاد شوخی می کردند. نورالله گفت: من که می خواهم بخوابم. در گوشه ای از ماشین خوابید. بچه ها می خواستند ایشان را اذیت کنند. از دو سه متری پرتقال روی سینة ایشان پرت می کردند و این پرتقال ها صدایی می کرد که هر کس دیگر بود از جا می پرید. ایشان تکان نخورد. خوابش که کامل شد بیدار شد و نشست. وقتی به ایشان نگاه کردم آرامش عجیبی در چهره شان دیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه