شناسه: 149218

حالات معنوي قبل از شهادت

راوی حسین رثایی: یکی از خاطرات دیگری که از ایشان دارم از زمان عملیات کربلای 4 است گردان ما گردان ابولفظل بود، یعنی پشتیبانی گردانها بود که می بایست مهمات و غذا و موارد دیگر را به خط مقدم میرساند. قرار بود من و آقای کاظمیان با هم برویم. اما یک نفر به نام آقای صبوری که رابط بودند گفتند که آقای قالیباف فرموده اند دوتایی باهم حق ندارید بروید. یکی از شما این دوره برود . یکی دیگر بعد از دو سه روز دیگر که عملیات انجام شد. تا مشکلی پیش نیاید. اتفاقا قرعه به نام من افتاد. من رفتم و سه شب بعد نورا... آمد. همینکه آمد چند دقیقه ای ایشان را ندیدیم. وقتی برگشت سر و صورتش خیس بود پرسیدم کجا رفته بودی؟ گفت: غسل شهادت کردم. ما خیلی بیشتر از این به این واقعیت رسیده بودیم که ایشان لیاقت شهادت را پیدا کرده است. چون خیلی فرق کرده بودند. نمازهایش خیلی طولانی و با حضور قلب بود. بیشتر تفکر می کرد. هروقت او را می دیدیم گوشه ای تنها نشسته بود و فکر می کرد. عملیات کربلای 4 که شروع شد، خیلی از فرمانده گردانها به شهادت رسیدند از جمله شهید ابراهیم محبوب که از دوستان نزدیک ما بود. از نظرورزشی بیشتر با هم رابطه داشتیم. در ورزش با هم آشناشده بودیم و به قول معروف هم محلی بودیم. پدر و مادرش همین یک پسر را داشتند و بقیه فرزندانشان دختر بودند. وصیت نامه محبوب دست ما بود. ما آمدیم پیش آقای قالیباف و آقای سعادتی که مسئول ستاد فرماندهی 92 بودند، از نورا... خواهش کردم که از مسئولین بخواهد اجازه بدهند که ما به مشهد برویم و خانواده ایشان را از شهادت محبوب مطلع سازیم. ایشان وقتی جواب آقای قالیباف را گرفتند، به ما گفتند: ایشان فرمودند به مشهد نروید شاید کمتر از ده روز دیگر به عملیات مانده باشد. این را هم به کسی نگوئید.چون امام خمینی(قدس سره) فرموده اند عملیات باید انجام شود و شما اجازه رفتن به مرخصی را ندارید. حدود نه روز بعد یعنی شب آخر با نورا... در اتاقی نشسته بودیم به نورا... گفتم که ما وصیت نامه مان را نوشتیم و در بغل ساک شما گذاشتیم اگر شما هم وصیت دارید بنویسید، گفتند: نه من لیاقت شهادت را ندارم می خواهم ماری کنم و تلاشی برای انقلاب اسلامی بکنم تا آمادگی شهادت پیدا کنم هنوز هستم. در صورتی که در همین عملیات خودش و بیسیم چی او هر دو به شهادت رسیدند. بعد ز شهادت ایشان با بچه ها صحبت می کردیم و خیلی ناراحت بودیم از اینکه چرا ایشان وصیت نامه ننوشت خیلی حیف بود که یک فرمانده با آن همه خوبیهایی که داشت و آمادگی شهادت پیدا کرده بود و خودش گفت که من غسل شهادت کرده ام، پس چرا وصیت نامه ننوشت. وقتی مرخصی گرفتیم که به مشهد بیاییم ساک او را که نگاه کردم دیدم وصیت نامه ما هست و ساک خودم را که نگاه کردم دیدم وصیت نامه نورا... در جیب بغل ساک من است. او وصیت نامه اش را با پیام های خودش به دیگران نوشته بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه