شناسه: 149219

اطاعت از فرماندهي

راوی حسین رثایی: زمانی که مسئولیت ستاد پشتیبانی جنگ استان خراسان به ایشان محول گردید، محل استقرار ایشان بیشتر پشت جبهه بود. تمام کارها در پشت جبهه سازماندهی می شد. در جبهه هم به حاطر رفع افت تحصیلی رزمندگان، معلمها ستادی تشکیل داده بودند که نیروهای پدافندی بودند. قبل از شروع عملیات در جبهه 10 یا 15 روز قبل از آن زنگ می زدند که برای اعزام به جبهه آماده باشیم. یک شب در ستاد پشتیبانی برای رفع مشکلات تحصیلی نیروها جلسه داشتیم که آقای قالیباف تلفن زدند و آقای کاظمیان جواب دادند: باشد، چشم. گفتیم: چی شده؟ گفتند: آقای قالیباف دستور داده اند همین امشب باید حتما حرکت کنید و به منطقه بیایید. آقای کاظمیان گفتند شما هم باید با ما بیایی. من گفتم اما من آمادگی ندارم. مشکل خانوادگی دارم. گفتند: دو ساعت وقت داری که بروی و مشکل خانوادگی ات را حل کنی. پس از دو ساعت ایشان دنبال من آمدند و با یک وانت فرسوده مرا به منزل آقای آذرنیرا بردند که آن زمان مسئول ستاد پشتیبانی سپاه و ارتش بودند. وقتی به آنجا رفتیم سک سوئیچ ماشین تویوتا و مقداری کوپن بنزین به ما دادند. ماشین را از ستاد پشتیبانی تحویل گرفتیم و شبانه حرکت کردیم. هر چه به ایشان گفتم الان ساعت 12 شب است، اجازه بدهید شب را استراحت کرده وصبح خرکت کنیم، گفنتد: امر،امرولایت است. آقای قالیباف الان بر ما ولایت دارند. باید همین امشب حرکت کنیم. ما شب از مشهد خارج شدیم. خیلی هم خسته بودیم. چون از صبح یکسره در تلاش و کار بودیم. به پادگان نیشابور که رسیدیم شب را خوابیدیم. صبح آنجا نماز خواندیم . به سمت جبهه حرکت کردیم. در بین راه به ایشان گفتم: حالا چه فرقی کرد؟ ما می توانستیم این دو ساعت را در مشهد بخوابیم و یکسره حرکت کنیم. گفتند: خیلی فرق می کند. چون آقای قالیباف به گفتند که همین امشب حرکت کنید، ما هم باید ختما به امر ایشان عمل میکردیم. ما باید سلسله مراتب را رعایت کنیم. خلاصه همان شب حرکت کرده بودیم و آخرین ایستگاه ما لرستان بود. در لرستان شب منزل آقای ملکی رفتیم وشب را آنجا استراحت کردیم. دو جعبه انار در بین راخ خریده بودیم که یک جعبه آن را در ین راه با هم خوردیم و یک جعبه دیگر را به منزل آقای ملکی بردیم. هنوز هم خانم آقای ملکی می گوید: تا چشمم به اناری می افتد یاد آقای نورا... کاظمیان می افتم. آن شب با پسر آقای ملکی خیلی کشتی گرفت. چون آقای کاظمیان کشتی گیر هم بودند. خلاصه تا ساعت 3 بعد از نیمه شب با هم صحبت می کردیم. بعد از آنتا 5 صبح خوابیدیم. هوز خانواده آقای ملکی خواب بودند که ما نماز خواندیم و حرکت کردیم و خودمان را به منطقه رساندیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه