شناسه: 149756

عشق به جهاد

به روایت از کبری ضروری : یک روز ظهر هنگامی که احمد به خانه آمد دیدم خیلی خوشحال است به گونه ای که در پوستش نمی گنجد . گفتم : چه خبر است که امروز اینقدر خوشحال هستی ؟ گفت : اوّل نهار را بیاور تا باهم بخوریم بعد علّت خوشحالی را برای شما بیان می کنم . وقتی نهار خوردیم گفت : یک عملیّاتی در پیش است و قرار شده که تعدادی از نیروها بروند و در این عملیّات شرکت کنند . من هم دوست دارم که جزء شرکت کنندگان در این عملیّات باشم و اگر شما اجازه دهی که من شرکت کنم خیلی خوشحال می شوم ، من برای لحظه ای سکوت کرده و نتوانستم حرفی بزنم . دوباره گفت : اگر شما راضی شوی می روم . گفتم : شما تازه از منطقه آمده ای ما کلّی مشکل داریم . گفت : هرچه لازم داشته باشی تا فردا برای شما تهیّه می کنم . آن شب را تا صبح نخوابید ، بخاری و سماور را درست کرد ، ماشین را بنزین زد و گفت : اگر در غیاب من خودت یا بچّه ها مریض شدید ماشین بنزین داشته باشد . صبح که شد ، پس از استحمام گفت : ساکم را ببند این دفعه 10 روز بیشتر مأموریّت نمی روم و سریع برمی گردم . خواستم برایش آینه و قرآن ببرم ، که اجازه نداد و گفت : می خواهی همه بفهمند که من جبهه می روم . با تعدادی از همسایه ها خداحافظی کرد و رفت . وقتی که رفت من به همسایه ها گفتم : این دفعه احمد آقا برنمی گردد . گفنتد : از کجا فهمیدی ؟ گفتم : از نوع خداحافظی که احمد آقا این دفعه کرد و رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه