شناسه: 149769

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از کبری ضروری : یک شب خواب دیدم که جبهه ای است و دریایی هم وسط جبهه وجود داشت احمد هم لباس رزم پوشیده و فانسقه اش را هم بسته بود و من با بچّه ها دور هم جمع بودیم ، یک دفعه صدا کردم : احمد بیا ، احمد بیا ، چون فکر می کردم که هر آن شاید از طرف صدّامیان به طرف بچّه ها تیراندازی شود . احمد گفت : برای چه صدایت را بلند می کنی ، آهسته صحبت کن ، من می شونم . گفتم : شما آن طرف دریا هستی و من این طرف . بعد گفتم : این بچّه ها دارند می میرند ، دارند این همه را کد می زنند ، گفت : هر کاری که بقیّه کردند شما هم همان کار را می کنید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه