فکاهی شوخ طبعی
به روایت از صادق جلالی : یک روز از اندیمشک به سمت اهواز در حرکت بودیم . در طی مسیر سه یا چهار مرتب در فاصله های متعددی یک وانت مزدای شخصی جلوی ماشین ما می پیچید ماهم با تویوتا وانت بودیم ،با خود گفتم :این ماشین شخصی در این جاده چرا برای ما مزاحمت ایجاد می کند ،بلاخره عصبانی شدم وجلوی ماشین مزدا پیچیده وتوقف کردم .تا آمدم پایین دعوا کنم دیدم احمد قوامی پشت نشسته ودر حال خندیدن است و بعد آمد پایین وگفت :خوب تو را امروز عصبانی کردم چون مدتی بود که تورا ندیده بودم خواستم به این وسیله شما را عصبانی کنم ببینم .ایشان کاروانی از خانواده شهدا را به منطقه آورده بود .
ثبت دیدگاه