دستگیری از ضعیفان
به روایت از محمدابراهیم قزازانی : یک دفعه بنایی داشتیم و من رفته بودم کارگر گرفته بودم . یکی از کارگرها بچه سال بود ، مهدی رفت آجر از دست او گرفت و گفت : این بچه است ، جسته ظعیفی دارد ، گفتم : بابا ،به او پول داده اند گفت : باشد من به جای او کار میکنم .
ثبت دیدگاه