شناسه: 150672

آخرین وداع با خانواده

به روایت از سمانه قدمیاری : دفعه آخری که بابام می خواست برود جبهه ، تقریباً نزدیکیهای صبح بود یادم هست موقعی که می خواست پوتینهایش را بپوشد. گفتم: بابا کجا می خواهی بروی؟ هیچ جا می خواهم بروم تا جایی و برگردم گفتم: می خواهی بروی جبهه ؟ گفت: دخترم مثل دفعه های قبل زود بر می گردم. احساس غریبی داشتم. گویا داشت به من الهام می شد که این دفعه پدرم بر نخواهد گشت. فکر می کردم که برای آخرین بار هست که پدر م را خواهم دید. دیگر بین من و پدر دیداری نخواهد بود. آن شب بابا همه ما را بوسید و رفت این آخرین باری بود که پدرم را دیدم. بعد از آن دیگر هرگز پدر را ندیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه