عشق به جهاد
به روایت از یحیی سلیمانی : فکر می کنم که قبل از عملیات کربلای1 بود، با آقای قدمیاری برای شناسایی می رفتیم، در همان شناسایی ها بود که ایشان از ناحیه سینه و کتف مجروح شدند ولی منطقه را ترک نمی کردند. شدت مجروحیت ایشان طوری بود، که وقتی یک مرتبه رفته بودیم شناسایی از شدت جراحت لااقل هر صد متری یک بار می نشست، نفسش می گرفت. و خیلی اذیت می شد. چندین مرتبه به ایشان گفتم، حاجی بیا و برو عقب یک مقدار به خودت رسیدگی کن، ناراحتی داری، سینه ات گرفته، نمی توانی راه بروی. می گفت: نه، من از این عملیات دل نمی کنم. چون امام گفته است، باید مهران آزاد شود. این عملیات، عملیات حساسی است. چون امام روی آن انگشت گذاشته است. من باید در این عملیات باشم، علتش هم این بود که بعد از عملیات والفجر 8 و سقوط فاو، عراقی ها می خواستند یک مانور سیاسی داشته باشند. لذا آمدند شهر مهران را گرفتند. کلی تبلیغات سیاسی راه انداختند که مهران در برابر«فاو»، از طرفی هم امام گفته بودند که مهران باید آزاد شود. آقای قدمیاری با توجه به شیفتگی که نسبت به امام داشتند، نمی خواستند که منطقه را ترک کنند. تا اینکه آقای شوشتری به ایشان گفت که شما بیا، برو استراحت کن. ایشان دیگر آنجا مجبور شدند که بروند عقب. خلاصه بعد از مدت کوتاهی استراحت دوباره برگشتند منطقه و در عملیات حضور داشتند. در این عملیات شهر مهران از دشمن پس گرفته شد. اما ارتفاعات مشرف بر شهر مهران همچنان دست دشمن باقی مانده بود. درگیری ها هنوز شدید بود. تو همان درگیری ها بود که بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید.
ثبت دیدگاه