شناسه: 150677

خواب و رویای دیگران درمورد شهادت شهید

به روایت از زهرا بهنام جعفرنیا : همسر شهید می گوید : دو شب قبل از اینکه خبر شهادت آقای قدمیاری را به ما بدهند، یک شب خواب دیدم که داخل اطاقی خوابیده ام. از گوشه ی اطاق شکافی ایجاد شد. یک نوری وارد اطاق شد. سریع بلند شدم و نشستم شروع کردم به صلوات فرستادن. به من سلام کرد . دیدم که حاج آقای قدمیاری از درون این ظاهر شدند . همینطور که هراس داشتم گفتم شما هستید حاج آقا ؟حاج آقا شبیه به ملکی ظاهر شدند که دارای بال هستند. از وجودش نور متساعد می شد. چهره اش در نور گم بود. از قبلش هم نور می درخشید. گفتم کجا بودید؟ گفتند: آمدم از شما خداحافظی کنم. گفتم: کجا؟ گفتند: آمدم به شما وصیت کنم که از این به بعد برای من گریه و زاری نکنید. تا دشمن از این گریه و زاری شاد نشود. از بچه ها نگهداری کن. این بچه ها را اول به خدا بعد هم به شما می سپارم. مأموریتی دارم که باید بروم دیدم که می خواهد برود بیرون. گفتم: خوب چرا با این عجله ؟ گفت: دوباره بر می گردم از شما سر می زنم. گفتم: این وضعیت برای من خیلی ناراحت کننده است گفت ناراحت نشو من که در آن لحظه یک وضعیت ناراحت کننده و چهره گریانی داشتم . آقای قدمیاری نگاهی به من کرد و گفت اگر خواستی گریه کنی برای ائمه اطهار گریه کن برای سیدالشهداء گریه کن . برای من گریه نکن . نیمه های شب بلند شو چند رکعتی نماز شب بخوان. خیلی توصیه کرد که مبادا برای من گریه کنی. در همین حالی که گرم گفتگوی ایشان بودم از خواب بیدار شدم. به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت یک نصف شب است. نگرانی همه وجودم را گرفت با خودم گفتم حتماً ایشان شهید شده اند. شروع کردم به گریه کردن بعد بلند شدم چند رکعتی نماز خواندم. صبح که شد همین خواب را برای یکی از زنان همسایه تعریف کردم. گفتم حتماً آقای قدمیاری شهید شدند که من این خواب را دیده ام. ایشان به من دلداری دادند که نه این خواب است واقعیت که نیست این بود تا اینکه دو روز بعد یکی از برادران سپاه آمدند دم منزل گفتند که اگر ممکن است یکی از عکسهای آقای قدمیاری را بدهید با خوابی که دیده بودم به این برادر پاسدار گفتم حتماً آقای قدمیاری شهید شد. شما هم این عکس را برای بزرگ کردن می خواهید. گفت نه این حرفها چیه که شما می زنید گفتم که من خوابش را دیدم آن برادر پاسدار رفت. ولی من از همان لحظه خودم را برای شهادت آقای قدمیاری آماده کرده بودم. برای من خیلی واضع و روشن بود که ایشان شهید شده اند. موقعی که پیکر شهید را آوردند وقتی دیدم چهره حاج آقا را که نگاه کردم درست همانطوری که من در خواب دیده بودم. صورتش مجروح بود و قلبش دقیقاً همانطوری بود که من در خواب دیده بودم. صورتش مجروح بود و قلبش دقیقاً همانطور که در خواب دیده بودم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه