شجاعت و شهامت
به روایت از یحیی سلیمانی : عملیات والفجر مقدماتی، توفیق داشتم در خدمت برادر قدمیاری باشم. در آن عملیات قرار بود تپه ای را از عراقیها بگیریم. تپه مورد نظر را از عراقیها گرفتیم. ولی چون آتش دشمن خیلی شدید بود، ما هم روی آن تپه سر پناهی نداشتیم. آمدیم پائین تر، درون یک کانالی موضع گرفتیم. وضعیت منطقه طوری بود که دشمن اشراف کامل بر ما داشت. تقریبا" می شود گفت که در محاصره دشمن قرار داشتیم. چون حد فاصل کانال که نیروها در آن مستقر بودند و عقبه ما، فاصله کوتاهی وجود داشت که عراقیها دید کامل روی آن داشتند. به شدت هم رفت و آمدها را زیر نظر داشتند. هم نیروهایی که برای کمک می آمد می زدند، هم نیروهایی که از کانال بیرون می خواستند بروند میزدند. وضعیت طوری بود که اگر نیرویی بیرون از کانال مجروح یا شهید می شد، کسی نمی توانست به آن کمک کند. ما هم به نیروها گفته بودیم که چون وضعیت این جوری است، ضرورت ندارد کسی این کار را بکند. چون هر کس از کانال بیرون می آمد بدون استثنا تیر می خورد و این وضعیت را بدتر می کرد. چند نفر از برادران که بیرون کانال مجروح شده بودند هر کس رفت که اینها را بیاورد داخل کانال تیر می خورد و خودش هم می افتاد. فکر می کنم یکی از بچه های بیرجند بودکه مجروح شده بود. از آن نیروهای خوب جبهه و جنگ بود. آقای قدمیاری خیلی پافشاری داشت که جنازه این مجروح حتما" باید به پشت جبهه منتقل شود. چند نفری می خواستند که این جنازه را ببرند، ولی تا دشمن تیراندازی می کرد سریع برمی گشتند داخل کانال. آخر خودش رو به من کرد و گفت: بلند شو این مجروح را ببریم. گفتم: می زنند. گفت: نه، تو فقط هوای مجروح را داشته باش، همین و بس. وقتی که بلند شدیم این مجروح را ببریم، به آقای قدمیاری گفتم: مجروح را بگذار پشت من، من مجروح را می برم. ایشان گفت: نه، خودم این کار را می کنم. مجروح را گذاشت پشت خودش و راه افتاد. چند تیر که این طرف و آن طرف ما خورد، مجبور شدیم که بخوابیم. همانطور که خوابیده بود، مجروح روی پشت ایشان بود. به کمک آرنج و زانوهای خودش به سمت جلو حرکت می کرد. خلاصه با یک دشواری و زحمتی این مجروح را کمی عقب تر رساندیم و از آنجا با آمبولانس این مجروح را بردند. سریع برگشتیم. حد فاصل ما و عقبه که فاصله کوتاهی هم بود، جنازه های زیادی روی زمین افتاده بود. وقتی که برگشتیم داخل کانال، سر و صورت، پشت و همه بدنش خونی بود. گفتم: حاجی آب هست، بیا سر و صورتت را بشور. گفت: نه، این خونها پاک است. خیلی خوشحال شدم که توانستیم جان این مجروح را نجات بدهیم. در همین گفتگو بودیم که از یک گوشه کانال عراقیها آمدند داخل و شروع کردند طرف بچه های ما به تیراندازی، بچه ها هم که کمی روحیه شان ضعیف شده بود، شروع کردند به فرار. آقای قدمیاری بلافاصله یک آر پی جی برداشت و من هم یک تیربار. عراقیها همینطور بچه های ما را به رگبار بسته بودند. این بچه ها هم همینطور می ریخت روی زمین. خیلی هراس برداشتم از این وضعیت، ولی آقای قدمیاری سریع رفتند بالای کانال، با آر پی جی به طرف آنها شلیک کرد که چند نفرشانرا با همان یک آر پی جی از بین برد. وقتی آمد پائین بچه ها خیلی روحیه گرفتند. شروع کردند آقای قدمیاری را بوسیدن و عراقیها را عقب راندیم. تلفات هم از آنها گرفتیم. واقعا" اگر آقای قدمیاری آنروز در جمع ما نبودند تلفات بچه های ما از صد نفر هم بیشتر می شد.
ثبت دیدگاه