شناسه: 150799

پیش بینی شهادت

آخرین بارى که پسر عزیز شهیدم حمید مى‏خواست به جبهه برود روز چهل و هشتم بود خانه پسر عمه‏اش سفره داشتند از آخر که همه رفته بودند به بچه‏هاى فامیل گفتند بیائید خلاصه همه سرسفره نشسته بودند و غذا خوردند و آن شب از همه خداحافظى کرد صبح دیدم حمید در فکر است یکى تلفن زد و گفت که رزمندگان مى‏خواهند بروند حمید آقاى شما هم مى‏خواهند برود یا نه؟ گفتم نمى‏دانم و زنگ زدم مغازه گفتم حمید مى‏خواهد برود یا نه؟ گفته مثل اینکه مى‏خواهد برود بعدش گفت حمید به من گفته مى‏خواهم با تمام در و دیوار کاشمر خداحافظى کنم خلاصه پسرم با تمام اقوام و آشنایان خداحافظى کرد و عازم منطقه شد و هنگامیکه لباسش را تنش کرد به من چیزى الهام شد و بعد از چند روز خبر مفقودالاثر شدنش را برایم آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه