خواب ورویای دیگران در مورد شهید
یکبار خواب دیدم که پسرم در حالیکه لباس بسیجى بر تن دارد و شالى نیز بر دور گردنش یک جفت دمپایى پلاستیکى نیز پایش کرده و در سالن بسیار بزرگى قرار دارد گفتند این سالن مربوط به اردوگاه عراقىها است حمید پشت شیشهاى رفت که اسیران دیگر نیز آن جا بودند و دست همدیگر را گرفته بودند و از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه