خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
همان روزیکه پسر عزیزم رضا به شهادت رسیده بود خواب دیدم که در خانه دراز کشیدهام و ماه مبارک رمضان هم بود رضا با یک کارتن بزرگ کشمش وارد خانه شد گفت: بىبى جان این کشمشها را در سه کارتن کن گفتم: براى چه مىخواهى؟ گفت: مىخواهم ببرم جبهه گفتم در یک کارتن باشد بهتر است. گفت: نه مادر سه کارتن جا بده سپس کارتن کشمش را روى زمین گذاشت دیدم کشمشهاى بسیار خوبى است دو تا برداشتم که در دهانم بگذارم گفت: مگر روزه ندارید یادم آمد گفتم چرا مادر خوب شد گفتى کشمشها را در کارتن گذاشتم او هم زیر بغلش گرفت و رفت همینکه از در خارج شد از خواب بیدار شدم. یکى از همسایه هایمان مقدارى سبزى آش مىخواست به او سبزى دادم و دوباره خوابیدم در خواب دیدم دختر کوچکم از راه آمده است و شصت دستانش قطع شده است و دستش هم اصلاً خونى نبود گفتم مادر شصت دستت چه کار شده است؟ همان طور گریه مىکرد و چیزى نمىگفت تا بیدار شدم با خودم گفتم امروز رضا شهید مىشود و پس از چند روز خبر شهادتش را آوردند و متوجه شدم که او در همان روز به فیض عظیم شهادت نائل گشته است.
ثبت دیدگاه