عشق شهادت
به روایت از فاطمه فوقی : دفعه آخر که رفت در میدان راه آهن به من گفت:که خواهرم من یک تخت و یک کمد اسباب بازی برای زهرا کوچولو دخترت درست کرده ام. و آنها را یادگاری از من نگهدارید. من در آن لحظه آرزو می کردم ای کاش این لحظات آخر تمام نشود، نمی توانستم از او جدا شوم.درنامه ای که در تاریخ 65/9/30 برای ما فرستاده بودبعد از سلام و احوالپرسی نوشته بود که ما الآن در جبهه هستیم. جای ما خوب است. خواهرم ما را چند روز آینده به خط می برند برای عملیات اگر خدا بخواهد. من تنها آرزویم این است که شربت شهادت را بنوشم.
ثبت دیدگاه