شناسه: 151542

آخرين وداع با خانواده

راوی امین زاده : سری آخری که میخواست برود آمدسرش را گذاشت روی سینه ام گفت مامان من می خواهم بروم دوسه تا کلمه حرف دارم گفتم بگومادریکی ازحرفهایش این بود که بعد ازشهادتم اگرشکوفه همسرش خواست عروس بشود شما ناراحت نشوید گفتم مادرجان چشم خودم عروسش می کنم بازدوباره گفت مامان اگریک چیزی بگویم قبول می کنید گفتم من چی میدانم چی است بگومادرگفت شکوفه اگرهرچه اثاث من وخودش را برداشت برد شما چیزی نگویید گفتم چشم باز گفت همین دخترم را شما قبول نمی کنید گفتم نه دخترت را قبول نمی کنم چون من خودم دست مادراندربوده ام وخیلی اذیت شده ام اگرمن دخترشما را قبول کنم هم ازمادرجدا می شود هم ازپدرقبول نکردم گفت قبول کنید به اسم خودتان کنید گفتم نه مادرقبول نکردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه