تشويق نيروها
راوی حسن برهانی : یک روز موقعی که می خواستم بچه ها را به خط کنم، برای کلاس بچه ها دیر می آمدند. پیک را فرستادم به داخل دفتر گردان گفتم برو به برادر سید حسن فلاح هاشمیان بگو که به تبلیغات بگویند که نامه های گروهان یک را به تبلیغات ندهند، به خودم بدهند. آقای فلاح مرا خواست حسن چرا این جور حرف زدی؟ می گویی نامه ها را به تو بدهیم؟ گفتم من بهتر بچه ها را از لحاظ نامه می توانم جمع کنم. گفت چطوری؟ گفتم: شما بعد از ظهر یا فردا اگر می آمدید به من می دادید به موقع سر کلاس نمی رفتند ولی ببین من چکار می کنم. روز دیگر ایشان آمد در چادر نشسته بود ببینید من چه کار می کنم ما هم حرکت کردیم لباسهایمان را پوشیدیم پوتینهایم را پوشیدم بدون اینکه به کسی بگویم آمدیم توی کال زیر درختها یک سنگ بزرگی بود رفتم بالای سنگ. می گفتم گروهان یک بیایند نامه هایشان را بگیرند چون بحث نامه بود یک سری لباسهایشان را دستشان می گرفتند می رفتند سر صف پوتین ها را در پایشان نمی کردند می آمدند می گفتم این جوری درست نیست اول لباسهایتان را بپوشید مرتب از جلو نظام بایستید بعد اسمهایتان را می خواندم بعد جلو نظام می دادم و اسمهایشان را می خواندم حالا شما یک ربع فرصت دارید که نامه هایتان را بروید کنار بنشینید و از روی فرصت بخوانید وقتی این کار را کردم برادر حسن دید این کار خیلی بهتر از آن است که من سر و صدا کنم و بگویم به خط شوید و به خط نمی آیند گفت حسن تو چه نقشه خوبی کشیده ای همین نقشه را اجرا کن.
ثبت دیدگاه