عشق شهادت
راوی غلامحسین رضوانی: زمانی که قرار بود عملیات میمک شروع شود ما در پادگان ظفر بودیم آقای فرومندی که آن زمان فرماندهی تیپ امام صادق(ع) لشگر پنج نصر را بر عهده داشت چند روزی مسؤولین گردانها و واحدها را جمع می کرد و مسا ئل کاری را مطرح می کرد تا این که یگانها جهت انجام عملیات آماده شدند و ما نیز آماده و رهسپار منطقه شدیم و رفتیم پای کار. شب اول قبل از شروع عملیات آقای فرومندی شخصاً به من فرمودند که: شما با گردان قهار بروید. من خدمت آقای حسین زاده که فرمانده گردان بودند رفتم و من هم به عنوان فرماندهی با این گردان رفتم داخل. تعدادی از بچه های بسیجی خیلی بیش از حد پیشروی کرده بودند تا این که آقای فرومندی تماس گرفت و با عصبانیت گفت: شما کجا هستید؟ گفتیم فلان جاییم. ایشان هم به فرمانده گردان و هم به من گفتند: شما الان توی دل عراق رفته اید دو طرف شما عراقی ها هستند جلویتان هم خاک عراق است. سریع نیروها را جمع و جور کنید و در فلان جا مستقر شوید و آماده کار اصلی باشید. ایشان با مهندسی سپاه و جهاد هماهنگ کرده بود که بیایند و محوری که برای آن تیپ تعیین شده بود سریعاً خاکریز بزنید تا بچه ها بتوانند پدافند کنند و بتوانند محور را حفظ کنند. ایشان به من گفتند: سریع به فلانجا برگردید و نیروها را باز کنید و بزنید به طرف آن تپه گچی ها و خود ایشان هم داشتند در آن محور کار می کردند گفتیم: باشد چشم. هر چه شما بفرمایید ما سریع همان کار را می کنیم. یادم است گردان با توجه به این که نیروهایش خیلی جلو رفته بودند مقداری دیر نیروها را جمع و جور کرد. ایشان خیلی عصبانی شده بود با خودم گفتم: الان یک چیزی به ما می گوید. همین طور که با حسین زاده نیروها را جمع و جور می کردیم فرومندی یکسره با بی سیم در تماس بودند می پرسیدند چه کردید؟ هر آن منتظر عکس العمل تند ایشان بودیم. و ما هم پذیرفته بودیم هر چه بگوید حق است. یادم است ایشان در حالی که عصبانی بود به من با صدای بلندتر گفت:برادر حسین چی شد؟ این خشونتی بود که انجام داد. زمانی که ایشان این سؤال را کرد ما بحمدا... به چپ عراقی ها زده بودیم. هم از بچه های آن قسمت وسط یک مقدار عقب زده بودند گفتیم: همان که دوست داشتید شد. و ما داریم الان به همان جایی می رسیم که خواسته بودید. گفت: پس لحظه ای که رسیدید شما حتماً مرا در جریان بگذارید. ما آمدیم و در تپه شهداء مستقر شدیم به حسین زاده گفتم: به آقای فرومندی اعلام کنید که ما الان آنجا آماده ایم. به حساب نقطه رهایی بود. به ایشان اعلام شد و ایشان هم دستورکار را دادند و خلاصه عملیات با موفقیت انجام شد و برای اولین بار می دیدیم که توپخانه ارتش خیلی خوب کار کرد. دیگر رفتیم و قسمت هایی که تثبیت شده بود مستقر شدیم.آقای فرومندی تماس گرفتند که شما بیا جای ما. من خدمت ایشان رسیدم. ایشان گفت: خوب برادر حسین. گفتم: بله امر بفرمایید. مجدد گفت: خلاصه مرا ببخش. گفتم: برای چه برادر فرومندی؟ گفت: من خیلی عصبانی شدم و دیگر نتوانستم تحمل کنم خلاصه داد زدم که چی شد برادر حسین. خلاصه مرا ببخش. من خندیدم. گفت: چرا می خندی؟ با زبان عادی و به شوخی گفتم: من منتظر بودم شما فحشی هم به من بدهید. خودم را آماده کرده بودم برای این کار. گفتم: اگر چنین کاری هم می کردید حق شما بود. گفت: نه شما تقصیری ندارید. خدا نکند و شروع کردند این جملات را به زبان جاری کردن نستجیربالله الله اکبر، لا اله الا الله شاید سی چهل مرتبه این عبارتها را تکرار کردند و به من نگاه می کردند سرشان را پایین انداختند. مجدداً گفتم: خوب من چکار کنم؟ گفت: شما بیا مجدداً با همین گردان برو. گفتم: خیلی خوب هر چه شما بگویید. یادم است همه دستورات را دادند. برنامه ریزی کردند و گفتند: بیایید بروید. کلی وقت گذاشت. دیدم باز گفت: استغفرالله. برگشت به من نگاه کرد و خندید. گفتم: برادر فرومندی من جدی گفتم. ایشان خیلی ناراحت بودند که به من توهین شده است و این چنین برخوردی شده است. من خیلی خندیدم. گفت: نه نخند من خیلی ناراحتم. گفتم: نه بابا ما خیلی هم از شما راضی هستیم. خیلی هم خوشحالیم. دیگر کار شروع شد و قضیه به روز بعد افتاد. آن شب باران هم آمد. ما سر پل خاکی ایستاده بودیم که ایشان پشت بی سیم به من گفتند: شما سریع بیا فلان جا. گردان را هم بگویید بروند فلان محور. به حساب زیر پای تپه گچی چون تا آنجا را بچه ها گرفته بودند و عراق آماده پاتک زدن می شد. یادم است عراق آنجا پاتک های زیاد و قوی زد. من یادم است توی همان دشت هفتاد، هشتاد عراقی بلند شدند که اسیر شوند برادر قاسمی تیر بار را بلند کرد که بزند. من دست گذاشتم روی تیر بارشان گفتم: بیار پایین بگذار اسیرشان کنیم. ایشان گفت: این جوری فایده ندارد و معلوم نیست تسلیم شوند گفتم: گلوله می بارد بلند شدند، تسلیم شوند. در همین حین عراق از جناح راست نیروهایش را جمع کرد و شروع به پاتک کرد. توی اسراء سه نفر افسر بودند اینها را پیش ما آوردند که چیکار کنیم. گفتم: به قرارگاه ببرید. در همین حین آقای فرومندی گفتند: شما کجایید؟ گفتم: در همان جایی که شما گفتید. ایشان گفتند که بیایید از نزدیک کارتان دارم. خدمت ایشان که رسیدم گفت: عباسی مایان معاونت تیپ پیدایش نیست قبل از این که حرکت کنیم دیدیم یک موتور سوار در حالی که کلاه آهنی بر سر دارد آمد سر پل خاکی. با خودم گفتم: این کیه. وقتی نزد ما رسید دیدیم عباسی مایان است. گفت: من دارم جلو می روم. گفتم: به سلامت. ایشان اصرار داشت که شهید می شود. من با ایشان شوخی می کردم می گفتم: چرا شهید می شوید؟ الکی که نیست شهید شوی. به هر حال رو بوسی کردیم و ایشان رفت. رفتم پیش آقای فرومندی. گفتند: عباسی را پیدا کنید. پرسیدم: کجایند؟ گفتند: بین تلخاب و تپه شهداء. رفته پایین طرف تیپ امام موسی(ع). خلاصه رفتیم دنبال ایشان. من یادم است رفتم اول تپه گچی یک سنگر بتونی است خوب این همان قله بود از همان جا دیده می شد. من آنجا این ور و آنور تماس می گرفتم و سراغ عباسی را می گرفتم که یادم است حسین زاده تماس گرفت و اعلام کرد عباسی به معشوقش پیوست. دیگر ما آنجا ماندیم و با آقای فرومندی تماس گرفتیم و گفتم: متوجه پیام شدید. بعد ایشان شروع به گریه کردند که بله گرفتم. بعد دیگر برگشتیم خدمت ایشان. با این که خودش هم خیلی آرزوی شهادت را داشت اما خیلی ناراحت بود. در همین حین عراق دوباره پاتک زد که باز به ما بی سیم زدند و آقای فرومندی گفت: شما چکار می کنید؟ گفتم: هیچی اگر اجازه می دهید می خوابیم. ایشان خندید و گفت: خیلی خوب شما بگیر بخواب. گفتم: چی استراحت کنم بی سیم چی می گوید. گفت: خوب شما خسته اید. گفتم: من شوخی کردم. ایشان گفت: نه شما استراحت کنید.گفتم: نه، بخدا شوخی کردم. ایشان اصرار داشت که شما استراحتتان را بکنید. نهایتاً بلند شدیم با ایشن آمدیم جلو، ایشان بالا رفت گفت: خوب شما چه کار می کنید؟ یکی از گروهانها پایین دشت تپه گچی از دو طرف محاصره شده بود. یک گروهان دیگر هم آنجا بود . گفتم: معاون گردانش کجاست ، معاون گردانش را صدا زدم ، گفتم: با گردانت بیا. رفتیم تا بچه های ما رسیدند بحمدالله پاتک خنثی شد. بچه ها از سه چهار طرف کار کردند و نیروهای بعثی را عقب زدند، کلی اسیر و مجروح و کشته دادند. با شهید فرومندی که بالا رفتیم گفتند:کجا می خواهید بروید؟ آن گروهانی که وارد کردیم رفتیم پایین. آقای فرومندی گفتند: شما با اینها می روید؟ گفتم: بله شما معاون گردانش را بگویید بیاید. گفتند، و معاون گردانش آمد. چون آقای حسین زاده با یکی از گروهانهایش پایین سمت راست امام صادق(ع) به طرف امام موسی(ع) رفته بود. ما هم معاونش را برداشتیم و رفتیم پایین. رفتیم محاصره گروهانی که فرماندهی آن را عباس صفایی بعهده داشت، شکسته شد ، پاتک عراق بحمد الله دفع شد مجدداً تعدادی اسیرمی خواستیم بگیریم. برادر قاسمی از بچه های ستاد امام موسی(ع) توی این عملیات جای ما آمد ، ما در خدمتشان بودیم. همین طور که می خواستیم اسیر بگیریم مجدد آقای قاسمی گفت: نگاه الان پاتک را از کجا می خواهند شروع کنند کار کنیم. چون امکان تلفات دادن است نمی خواهد اسیر بگیریم. به ایشان گفتم: بنشین . آنها را هم اشاره کردیم که عراقی ها را که بیایید جلو. یادم است که دو تا عراقی رسید به ما و اینها را عقب دادیم. آتش سنگین بود. قبل از اینکه به ما برسند یک دفعه دیدیم که برادر قاسمی گفت: برادر حسین من مجروح شدم. برگشتم که نگاه کنم و ایشان را ببینم و بگیرش، دیدم که دستم نیامد بالا. اما دست دیگرم بالا آمد. هی دستم را می خواستم بیاورم بالا دیدم نمی آید بعد دستم را گرفتم و کشیدم بالا و ولش کردم که به حساب نگه دارش. دیدم این دست مشت شده بعد دوباره پایین افتاد. دوباره کشیدمش بالا دیدم این مشت مثل پای مرغ قطع می شود. دیگر دستم را گرفتم می کشیدم. گفتم: خوب درازش کردم قاسمی را. به بچه ها گفتم سریع با چفیه او را ببندید. گلوله توی شکمش خورده بود. وقتی خواباندمش دیدم خیلی خون می آید. برادر قاسمی وزنش سنگین بود من ترسم از این بود که بچه ها او را جا بگذارند. به بچه های تخلیه گفتم سریع او را داخل برانکارد بگذارند و به اتفاق به عقب آمدیم، مقداری که من عقب آمدم حالت ضعف به من دست داد. دیگر بچه ها زیر بغل مرا گرفتند دیگر چیزی متوجه نشدم تا اینکه وقتی به هوش آمدم دیدم توی اورژانس در بیمارستان صحرایی هستم. آنجا من با فرومنی تماس داشتم. از آنجا ما را به تهران فرستادند بستری شدیم واز آنجا به مشهد آمدیم. آقای فرومندی بعد از چند روزی به مشهد آمدند و در بیمارستان مرا ملاقات کردند. یادم است وقتی ایشان مرا دیدند با یک حالت خاصی به من نگاه می کردند پرسیدم چیه؟ حالا می خواهی فحش بدهی؟ باز گفت که: لا اله الا الله، استغفر الله بچه این چه حرفی است که می زنی؟ گفتم: جون دیدم مقداری غضب آلود نگاه می کنی گفتم: حتماً اینجا می خواهید جبران کنید. پشت خط است و مشکلی نیست. ایشان خندید. پدرم آنجا بود ایشان را به فرومندی معرفی کردم آمد شانه پدرم را بوسید. با پدرم رو بوسی و احوال پرسی کرد به پدرم گفت: پسرت به حرف نکرد که این جوری شد. این برادر حسین به حرف نکرد. پدرم پرسید برای چه به حرف نکرد؟ من به پدرم گفتم: فرمانده ما ایشان است. بعد به پدرم گفتم: نه حاج آقا ایشان هر چه گفتند من انجام دادم. به حرف کردم. ایشان گفت: به حرف نکردند خیلی اصرار کردند آن آخر کاری برگشتند و به پدرم گفتند که: حاج آقا برادر حسین به حرف کردند.
ثبت دیدگاه