محبت و مهرباني
راوی مرتضی عفتی: در عملیات والفجر 8 داخل قایقی بودم و قایق به نقطه ای رسید که قرار شد پیاده شویم. من به گمان اینکه خشکی است پریدم و تا گردن در آب فرو رفتم. زمستان بود و هوا سرد و خورشید هنوز طلوع نکرده بود. با همان وضعیت به طرف خط می رفتم که یک مرتبه آقای فرومندی صدا زد: عفتی! عفتی! وقتی جلوتر رفتم به من گفت: در عملیات بدر یک چایی به من دادی. اکنون می خواهم جبران بکنم. خلاصه آن چایی در آن اوضاع و احوال خیلی به من چسبید و هیچ وقت از خاطرم نمی رود.
ثبت دیدگاه