پيش بيني شهادت
راوی سیداحمد رحیمی: من در سال 65 در منطقه بودم و خانواده ام را هم برده بودم. وقتی آقای فرودی می خواهد به جبهه بیاید، به منزل ما مراجعه می کند و می گوید: اگر چیزی قرار است برای فلانی بفرستید بدهید من ببرم. مادرم هم امکانات زیادی به وزن 30 -40 کیلو گرم را در داخل کیسه ای می گذارد و به فرودی می دهد که برای ما به اهواز بیاورد. ایشان هم چون با اتوبوس می آید می بیند حمل این همه امکانات مشکل است. لذا سر کیسه را باز می کرده و یکسری وسایل از قبیل دیگ زود پز ، پلوپز و... را در آورده و با خودش می گوید: اگر این امکانات را لازم داشت اهواز برایش تهیه می کنم یک روز صبح زود خواب بودم که دیدم کسی درب خانه را می کوبد. وقتی درب خانه را باز کردم با چهرة معصوم و دوست داشتنی فرودی رو به رو شدم. ایشان را به داخل خانه راهنمایی کردم. وقتی وارد اتاق شد، قضیه را برای ما تعریف کرد و گفت: این کیسه را مادرتان داده و چون سنگین بوده است. من این وسایل را برداشته و نیاورده ام. از اهواز این امکانات را تهیه کنم که مغازه ها بسته بودند. بعد گفت: معلوم نیست من دیگر به مشهد برگردم. گفتم که: چرا بر نمی گردی؟ مگه چیزی شده است؟ گفت: من خوابی دیده ام و اطمینان دارم که در این عملیات شهید می شوم. در ادامه گفت: از خانواده ام به گونه ای خداحافظی کرده ام که اگر شهید شدم خیلی غصه نخورند. صبحانه را به اتفاق هم خوردیم و ایشان رابا ماشین به محل کارش رساندم. فردا عصر با من تماس گرفتند که فرودی شهید شده است شهادت ایشان به قدری برای من سخت بود که تا مدتها نمی توانستم خودم را قانع کنم که بتوانم به خانه ایشان بروم.
ثبت دیدگاه