ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
راوی علی اکبر قلی زاده: بعد از شهادت ایشان یک روز در مسجد محل کلاس قرآن بود و دخترم هم در مدرسه بود . به همین دلیل مجبور شدم پسر کوچکم را بخوابانم و به پسر بزرگم گفتم : اگر برادر کوچکت از خواب بیدار شد مواضب باش طرف بخاری نرود . جلسه قرآن که تمام شد سریع به طرف منزل برگشتم . چون بچه ها تنها بودند یک مقداری دل نگران شده بودم . اما وقتی درب را باز کردم ، دیدم پسرم دارد با خودش حرف می زند و خیلی خوشحال است . گفتم : مادر چیه ؟ چه شده ؟ گفت : بابا الان اینجا بود . گفتم : بابا از کجا آمده بود ؟ چه شکلی بود ؟ بعد پسرم به عکسهای پدرش اشاره کرد و گفت : اینجوری . در ادامه گفت : بابا و.قتی آمد پنجره بسته بود . به پنجره زد و گفت : پسرم بیا در را برایم باز کن تا بیایم پشت . گفتم : بابا من نمی توانم چون دستم نمی رسد . بابا گفت : پسر جان بالشها را زیر پایت بگذار و بعد می توانی درب را باز کنی . من هم درب را باز کردم و بعد پدرم آمد و با من بازی کرد .
ثبت دیدگاه