عشق شهادت
راوی صفر علی فرمانبر: خاطره ای که از محمد دارم این است که یکی روز آلبوم عکس خود را ورق می زد. ما هم آمدیم و کنارش نشستیم و با او به تماشای آلبوم پرداختیم . درباره ی عکسها سؤال می کردیم او همان طور که آنها را نشان می داد و می گفت: این یکی دستش قطع شده است آن یکی پایش را از دست داده ، اینها هم شهید شده اند . من و مادرم متأثر می شدیم تا حدی که از ناراحتی گریه مان می گرفت و افسوس می خوردیم که چرا جوانان را از دست داده ایم. این ماجرا گذشت تا اینکه پس از شهادت او یکی از دوستان همرزمش به دیدن ما آمد و از خاطرات او صحبت می کرد و می گفت: که در آخرین مأموریت بچه ها را صدا کرده بود و از همه دوستانش عکسهایش را پس گرفت و بعد همه را پاره کرد. بعدها فهمیدیم این کارها را برای این انجام داده بود که عکسش را دیکران نبینند و افسوس نخوردند که ای کاش شهید می شدند.
ثبت دیدگاه