شناسه: 152151

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی صفر علی فرمانبر: یک شب مادرش به من گفت:محمد شبها گریه می کند پایش مجروح بود ما می گفتیم:به خاطر درد پایت گریه می کنی او برای اینکه ما شک نکنیم بلند شده و راه می رفت و ورزش می کرد تا ما را قانع کند که سلامت کامل را دارد یک شب از خواب بیدار شدم که بروم بیرون دیدم در رخت خوابش نیست اتاقها را نگاه کردم دیدم نیست هراسان شدم یک وقت دیدم یک نور کمی از اتاق می آید در را کمی باز کردم و آمدم تو متوجه نشد شب چهارشنبه بود دعای توسل می خواند و زمزمه می کرد و اینقدر اشک ریخته بود که صفحه دعا خیس شده بود من با خودم گفتم:به خاطر درد پایت گریه می کنی نه به خاطر دعا خواندن او به من گفت:من اینجا دارم استراحت می کنم ولی رفیق های من خط مقدم جبهه هستند من باید خودم را برسانم به جبهه و همین طور هم شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه