شناسه: 152983

عشق به جهاد

راوی هاجر فنایی: یادم می آید یک روز بهاری که ما به همراه گوسفندان خود رفته بودیم به ما خبر دادند که فرزندم عباس به سربازی رفته است . قبل از سربازی می خواست داماد شود پدرش گفت : هر وقت سربازی خدمت کردی دامادت می کنم . بعد از اینکه خدمت سربازیش تمام شد به پدرش گفت می خواهد ازدواج کند تا این که به خانه ی یکی از دوستان رفتیم و از دخترشان خواستگاری کردیم و ایشان عروسمان شد دختری داشت به نام لیلا که الان عروس شده است پسری داشت به نام محمد حسین که دو سه ساله بود که عباس گفت می خواهم به جبهه بروم . پدرش هم فوت کرده بود به ایشان گفتم مادر می خواهی ما را بی سرپرست بگذاری و بروی چطور خودت را راضی کردی که زن جوان خود را تنها بگذاری . می گفت : جنگ است و بر هر کسی که قدرت جنگیدن دارد واجب است برود بجنگد زن و بچه اش را به مشهد برد خانمش میگفت : آینه و قرآن آوردم که عباس از زیرش رد شود که وقتی متوجه شدم دیدم سرکوچه رسیده و دارد همین طوری می رود و ایشان می گفت من به هلال احمر میروم که آموزش بهیاری ببینم من که به جنگیدن نمی روم چند مدتی که گذشت نامه ای فرستاد که در آن نوشته بود هنوز کسی را آمپول نزده ام مدتی بعد نامه ای نوشته بود که به همه اهالی روستا سلام رسانده بود

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه