شناسه: 152993

خبر شهادت

راوی مریم غلامی: شب قبل از این که خبر شهادت برادرم عباس را بدهند حالم خیلی خراب بود و دلشوره داشتم آقای صدیقی یکی از دوستان عباس آمد و پسرم اسماعیل را صدا زد دلم خیلی شور می زد شب بلند شدم و به درگاه خداوند نذر و نیاز کردم من فکر کردم برای پسرم اتفاقی افتاده است ، آن زمان پسرم هم جبهه بود صبح که بیدار شدم چون آن زمان آب نبود رفتم از آب انبار آب آوردم دیدم همه مردم به من نگاه می کنند پرسیدم چرا نگاه می کنید ؟ با خودم گفتم : حتما" اتفاقی افتاده است وقتی برگشتم دیدم مردم دارند به خانه ی ما می روند بعد آمدم که لباسم را بشویم دیدم شوهرم آمد بسیار ناراحت بود آمد و گفت : میخواهی لباس رابشویی ؟ وقتی این حرف را گفت : دیگر نفهمیدم چی شد به سرو صورتم زدم و گفتم : حتما" برای اسماعیل اتفاقی افتاده است چون هر دو در جبهه بودند پرسیدم برای پسرم اتفاقی افتاده است ؟ گفت : نه فقط عباس یک کمی ترکش خورده است وقتی این حرف را شنیدم گفتم : خدا مرگم دهد ای کاش ای اتفاق برای اسماعیل می افتاد . مردم به من گفتند چطور تو این حرف را گفتی؟ چون خیلی برادرم را دوست داشتم راضی بودم برای پسرم اتفاقی بیفتد برای عباس نیفتد به من گفتند ترکش خورده است ، نگفتند شهید شده است خلاصه آن روز را تا شب گریه کردم بعد یک مرد آمد و لباس سیاه به تن داشت ولی من متوجه شدم و به آن مرد گفتم : بیایید شما هم غذا بخورید. گفت : نه من مریض هستم و شکمم درد می کند ولی خودم دیدم که شوهرم غذا نمی خورد من غذا را خوردم خلاصه موقع تشییع جنازه آمدند ما را بردند خانه ی مادرم رفتم دیدم تعداد زیادی زن چادر سیاه در خانه هستند همه فهمیده بودند که عباس شهید شده است در آنجا هم گریه و زاری کردم بعد به خانه ی خودمان آمد و خوابیدم و گفتم : خدایا شب را چطور صبح کنم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه