عشق به جهاد
راوی بتول غلامی: یاد می آید در یکی از سفرهایی که برادرم عباس از مشهد به بیرغ آمده بودند خاله ام که منزل ما بود عباس به ایشان گفت : خاله جان یک دست لباس سفید پرستاری برای خودم دوخته ام که وقتی به تنم می کنم خیلی به من می آید هر وقت به مشهد آمدی بیا خانه ی ما تا لباس ها را به شما نشان دهم آرزو دارم که این لباس ها را بپوشم و به جبهه بروم و مجروحین را مداوا کنم و بعد شهید شوم .
ثبت دیدگاه