شناسه: 153066

احساس مسؤليت

راوی مریم غلامی: وقتی برادرم عباس می خواست به جبهه برود پسرم به ایشان می گفت: من میخواهم به جبهه بروم شما دیگر نرو زیرا خانم و بچه هایت تنها هستند برادرم گفت: هرکسی برود تکلیف خودش را انجام می دهد تا این که یک روز در جبهه سراغ دائیش را می گیرد و از همشهریها سئوال می کند که دایی من در شلمچه بوده است شما او را ندید؟ در جوابش می گویند نه ما او را ندیده ایم می گوید من آمده ام که او را ملاقات کنم در حالی که برادرم آن زمان شهید شده بود ولی پسرم نمی دانسته است وقتی بعد از چهل روز که از شهادت برادرم گذشته بود آمد وقتی دید من لباس سیاه پوشیده ام دست به گردن او انداختم و گریه کردم گفتم: عباس را ندیدی که دیدم زبانش باز شد و گفت : چه می گویی مادرجان عباس شهید شده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه