شناسه: 153122

فعاليت در بسيج

یآدم می آید سال 60 یا 61 بود که در روستای ما بسیج تشکیل دادند. و مسئول بسیج تعدادی از اهالی را به عنوان عضو بسیج در پایگاه جمع آوری نمودند که برادر غلامی نیز یکی از افراد بسیج بود . و هماهنگ شد که هر شبی چند نفر به عنوان نگهبان در پایگاه حضور داشته باشند . و برادر غلامی یکی از اعضای فعال بسیج بود . یک شب از شبهای زمستان که هوا خیلی سرد بود و برف زیادی روی زمین پوشیده شده بود اطلاع دادند که یکی ماشین به داخل روستا آمده و مشکوک است . بسیجیان جمع شدند و برای هر یک محلی را انتخاب کردند که به آن محل رفته و کمین بزنندتا اگر دشمن یا افراد قاچاقچی بودند دستگیر نمایند . هر کی به موقعیت خود رفت . ما نیز دو سه نفری در داخل کوچه قدم می زدیم . وقتی به موقعیت برادر غلامی دسیدیم ، دیدیدم کی نیست . ناگهان متوجه شدیم چیزی روی زمین است و برف روی آن را بپوشانده است . وقتی نزدیک آن رفتیم صدایی به گوشمان رسید که گقت : «مواظب باشید من را له نکنید . » فهمیدیم که برادر غلامی است که خود را با برف پوشانده است . یکی از دوستان با پرخاشی گفت: چرا زیر برفها رفتی . مگر تو نباید در مو قعیت حاضر باشی؟ برادر غلامی گفت : من اینجا مخفی شده ام تا کسی نتواند مرا شناسایی کند تا اینکه بتوانم آنها را دستگیر کنم. یکی از دوستان دستش را گرفت و او زیر برف بیرون کشید . دیدیم که از سرما می لرزد . ایشان را به داخل پایگاه بردیم تا اینکه کمی دست و پاهایش گرم شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه