شناسه: 153591

شيعۀ علي (ع)

به نقل از مادر شهید: روزهاي اوج انقلاب بود. يک شب محمدرضا و برادر کوچک‎ترش، محسن براي نماز به مسجد جامع در ميدان امام رفته بودند. همان وقت مأموران شاه به مردم حمله کردند. آنها چون کوچک بودند، از لابه‎لاي مردم فرار کرده و به يک کوچۀ بن بست رفتند؛ مجبور شدند از تير برق بالا بروند و وارد خانه‎اي شوند.
خانم آن خانه به آنها گفته بود: «تا صبح اينجا بمانيد. صبح راهي‎تان مي‌کنيم تا برويد خانه‎تان.»
آن شب سر گردان و بي‌قرار بوديم. نمي‌دانستيم براي بچه‎ها در آن حکومت نظامي چه اتفاقي افتاده. بعد از نماز صبح ديدم که آمدند. محمدرضا وقتي با ابراز نگراني من مواجه شد، گفت: «مادر دلت را کنار دل حضرت زينب (س) بگذار. مگر نمي‌گويي من شيعۀ علي (ع) هستم، پس همۀ کارهايت بايد آن گونه باشد.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه