شيعۀ علي (ع)
به نقل از مادر شهید: روزهاي اوج انقلاب بود. يک شب محمدرضا و برادر کوچکترش، محسن براي نماز به مسجد جامع در ميدان امام رفته بودند. همان وقت مأموران شاه به مردم حمله کردند. آنها چون کوچک بودند، از لابهلاي مردم فرار کرده و به يک کوچۀ بن بست رفتند؛ مجبور شدند از تير برق بالا بروند و وارد خانهاي شوند.
خانم آن خانه به آنها گفته بود: «تا صبح اينجا بمانيد. صبح راهيتان ميکنيم تا برويد خانهتان.»
آن شب سر گردان و بيقرار بوديم. نميدانستيم براي بچهها در آن حکومت نظامي چه اتفاقي افتاده. بعد از نماز صبح ديدم که آمدند. محمدرضا وقتي با ابراز نگراني من مواجه شد، گفت: «مادر دلت را کنار دل حضرت زينب (س) بگذار. مگر نميگويي من شيعۀ علي (ع) هستم، پس همۀ کارهايت بايد آن گونه باشد.»
ثبت دیدگاه