شناسه: 153592

حال خوب

به نقل از همرزم شهید: در عمليات والفجر مقدماتي يک روز رفتم خط مقدم، نزد رضا. به او گفتم: «چطوري؟»
گفت: «خيلي خوب نيستم. حالم دگرگون است و جور ديگر!»
علت را پرسيدم و اينگونه در خيال خود به او دلداري دادم: «تو که اهل ترس نبودي!»
جواب داد که نمي‌ترسم، ولي ...
در حين صحبت بوديم که ناگهان يک تويوتا آمد و از کنارمان عبور کرد و بعد موشکي دقيقاً به آن برخورد کرد. راننده در را باز کرد و افتاد پايين. زخمي بود و ماشين هم در حال سوختن. رضا در مسير دويدن براي کمک به راننده بود که گفت: «ناصر، حالم خوب شد.»
همين که به او رسيد، يک گلولۀ توپ هم کنار پاي خودش به زمين خورد. دويدم و بغلش کردم. سر و صورتش خوني بود. او را روي دوشم انداختم و داخل سنگر بردم. گمان مي‏‎کردم شهيد شده است؛ ولي تکاني خورد. بعد از انتقال راننده به رضا گفتم: «چطوري؟»
گفت: «خوب شدم، ديگر آن حال ناجور را ندارم!»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه