شناسه: 153627

خبر شهادت

راوی طاهره بابائی: یک روز آقای قلعه نوی در حالیکه پیراهن مشکی پوشیده بود به سمت منزل ما می آمد ، در بین راه به برادرم ( دایی شهید ) رسید و بعد از احوالپرسی نشستند و شروع به صحبت کردند . من داشتم خمیر پخته می کردم آقای قلعه نویی آمد و گفت : باز قراقی مجروح شده است . _ با توجه به خوابی که دیده بودم _ گفتم : نه خیر مادر جان او شهید است . گفت : نه او مجروح شده است و من هم آمده ام که شما را به دیدن او ببرم . من هم هر چه نان پخته بودم با یک مقدار پول برداشتم و گفتم : این سری شهید شده است و روز دوشنبه به ما خبر دادند که احمد شهید شده است _ در روز دوشنبه به ما خبر دادند که احمد شهید شده است _ مردم از سه ، چهار روستا برای تشییع جنازه شهید آمده بودند اما جنازه شهید قراقی نیامده بود . برادران معراج گفتند : شما بروید بعداً خبرتان می کنیم . روز پنج شنبه گفتند : جنازه شهید شما آمده است . من از برادرم درخواست کردم و گفتم : چون ما در روستا زندگی می کردیم هر گاه شهید از جبهه می آمد اول به دیدن من پدرش می آمد و خبر می گرفت اگر جنازه امشب داخل معراج باشد و ما هم در مشهد باشیم و در کنار او نباشیم در قیامت از ما گلایه خواهد کرد و می گوید مادر جان من ده فرسخ راه می آمدم شما یک قدم راه را تا معراج نیامدید که شب کنار من باشید . و برادران قبول کردند و تا سه شب برای دیدنش به معراج می رفتیم و شب همانجا می خوابیدیم . شب آخر خداحافظیمان را کردیم _ بخاطر اینکه او راضی نبود روز تشیع جنازه که شلوغ است من حاضر باشم _ و گفتم : مادر جان دیدار به قیامت باشد . وقتی می خواستند او را در حرم دفن کنند گفتند : مادر شهید بیاید و با او خداحافظی کند . گفتم : من نمی آیم چون خداحافظی کرده ام .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه