شناسه: 153656

تلاش و پشتکار

راوی محمد امیر کریمی زاده: برای عملیات والفجر مقدماتی شهید قراقی قبل از عملیات به ستاد فرماندهی آمد و گفت: من برای رفت و آمد در داخل محور ببه یک موتور سیکلت احتیاج دارم. در آن زمان اکثر فرمانده گردان ها یک موتور سیکلت هوندا 125 (تریل) داشتند. ما گفتیم: بنابر بر ظوابط اقدام می کنیم. پس از مدتی یک موتور سیکلت از همان نوع را در اختیار ایشان احمد قراقی قرار دادیم. روز بعد عملیات والفجر مقدماتی بود که به اتفاق سردار قاآنی که جانشین سردار شهید ابوالفضل رفیعی بود. ما با دو تن از برادران دیگر با یک جیپ میوسکه فقط در موقع عملیات و در داخل محورها از آن استفاده می شود حرکت کردیم. سردار قاآنی فرمود که برویم و خط را از جلو ببینیم. وقتی به خط رسیدیم نگاه کردم دیدم که تمام منطقه وملی است و با خودم گفتم بچه ها چه طوری این منطقه را آزاد کرده اند چون کانالهای عجیب و غریبی کنده بودند و در تمام منطقه بشکه های انفجاری کار گذاشته بودند. «ا... اعلم». سردار قاآنی و من پیاده شدیم. الحمدا... بچه ها محور را شب قبل باز کرده بودند و صبح عملیات که آن زمان ما آنجا بودیم دشمن بعثی به شدت فشار آورده و بچه های ما هم داخل خط مستقر و خط را با چنگ و دندان نگه داشته بودند. همینطور که حرکت می کردیم نگاه کردیم و دیدیم تعدادی از بچه ها مجروح و تعدادی هم شهید شده اند اما بچه ها با روحیه بالا می جنگیدند. بعد سردار قاآنی دستور دادند که به سنگر فرماندهی برویم و ببینیم چه خبر است. به سنگر فرماندهی که رفتیم برادران گفتند: آقای قراقی رفته یک گشتی داخل گردان بزند. سردار قاآنی به من دستور داد که سریع بروید ببینید اگر آقای قراقی این اطراف است بگویید بیاید. از یکی از برادران سئوال کردم که آقای قراقی کجاست؟ که یک مرتبه متوجه شدم شهید قراقی یک آرپی جی 7 دستش گرفته روی خط داخل یک سنگر که رو باز بود ایستاده است. جلوتر که رفتم دیدم پیکر پاک یکی از برادران بسیجی داخل سنگر است و شهید قراقی آنقدر شلیک کرده بود که از گوشهایش خون می آمد. نزدیک شدم و سلام کردم و گفتم: خسته نباشید، آقای قاآنی آمده و با شما کار دارد. گفت: من نمی توانم اینجا را رها کنم. می بینی دشمن چه طوری با توپ و تانک منطقه را می کوبد. گفتم: حالا اگر شما صلاح می دانید و برای شما اشکالی ندارد، من به جای شما اینجا هستم چرا که شما هم خیلی خسته شده اید و هم اینکه گوشهایتان آسیب دیده است. آرپی جی را به من بدهید تا من شلیک کنم. ایشان گفت: اگر اینطوری است اشکالی ندارد. من دو، سه تا گلوله شلیک کردم که یکی از برادران بسیجی آمد و آرپی جی را از دست من گرفت و خودش شروع به شلیک کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه