شناسه: 153669

زيرکي و هوشمندي

راوی محمد امیر کریمی زاده: من و تعدادی از بچه ها که احمد آقا هم جزء ما بودند به دلیل مسائل حفاظتی حق نداشتیم مدتی با نیروهایی که در عقبه ی یگان بودند ارتباط برقرار کنیم. برای من و یکی از دوستانم مشکلی پیش آمده بود که حتماً باید به اهواز می رفتیم. البته خیلی می ترسیدیم که به اهواز برویم چون اگر آقای قاآنی متوجه ی رفتن ما می شد وقتی برمی گشتیم، حسابی ما را ادب می کرد، ولی خوب مجبور بودم باید می رفتیم. بالاخره دوستم مجید ماشینی تهیه کرد تا با آن به اهواز بروم. مجید به من گفت: من می روم ماشین را جلوی درب دژبانی پارک می کنم بعد از چند دقیقه تو هم پشت سر من با. من هم از موقعیـت استفاده کردم و به ایشان گفتم: پس شما تا برسید به جلوی دژبانی. من سریع می روم تجدید وضو می کنم و خودم را به شما می رسانم. وضو را که گرفتم پاورچین، پاورچین از جلوی دژبانی رد شدم هنوز چند قدمی از دژبانی فاصله نگرفته بودم که یک دفعه یک نفر مچ دستم را گرفت، سرم را که بلند کردم دیدم احمد آقا است رنگ از رخسارم پرید. گفت: اینجا چه کار می کنی؟ من زبانم بند آمده بود نمی توانستم حرف بزنم. ایشان گفت: این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست، آقای نجار شما که دائماً از حیطه بندی اطلاعات حرف می زدی پس چرا رعایت نمی کنی؟ من گفتم: من که کاری نکردم. احمد آقا گفت: آقای، قاآنی مگر نگفته است که نباید به عقب بروید. من با معصومیت خاصی گفتم: بله گفته است. بعد احمد آقا گفت: اشکالی ندارد برو، می دانم کجا می خواهی بروی. وقتی پیش مجید رفتم او خیلی ترسیده بود چون از دور شاهد این ماجرا بود. از من پرسید چه اتفاقی افتاد؟ من هم موضوع را برایش تعریف کردم. این خاطره یکی از شیرین ترین اتفاقاتی بود که در طی دورانی که با ایشان بودم برایم افتاد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه