عشق به جهاد
راوی نیره سنگونی: حدود 15 روز از آمدن احمد زجبهه می گذشت که عملیات کربلای 5 شروع شد . احمد که در بیرون از خانه بود از طرف سپاه به سراغش آمدند که او را به جبه ببرند . احمد گفته بود که نمی دانم به مادرم چه بگویم . آنها گفتند به مادرت بگو می خواهی برای درسی به مشهد بروم و احمد نیز آمد و گفت : من برای چند وقتی می خواهم به مشهد برای درس خواندن بروم . من به احمد گفتم : مادر جان مواظب خودت باش و در آنجا با افراد ناجور راه نروی . بعد از این که به ما اطلاع دادند احمد به جبهه رفته است . سپس بعد از چند روز از جبهه تلفن زد و عذر خواهی کرد و گفت: مرا حلال کنید . چون ایشان جنازه من یا به کربلا می رود یا به نیشابور می آید . و من هم به او دلداری دادم و گفتم : نه چنین نیست انشا ا... صحیح و سالم بر می گردی و اما به گفته خودش بعد از چند روز خبر شهادت را برایمان آوردند .
ثبت دیدگاه