شناسه: 154031

عشق به جهاد

راوی مرضیه ضابطی: روزی که محمد حسن می خواست به جبهه برود رفته بود اسم نوشته بود که اعزامش کنند. چون سنش کم بوده قبول نکرده بودند. آمد خانه و گریه می کرد و می گفت: من در این ماه رمضان این همه حرم رفتم و از خدا خواستم که مرا قبول کند چرا نشد و مرا قبول نکرد. من گفتم: مادر جان شما که درس طلبگی می خوانیی و وظیفه ات را انجام دهی حالا نمی خواهد به جبهه بروی، گفت: مادر من جبهه بروم از همه بهتر است من می خواهم پیام امام را لبیک بگویم. همین طور ناراحت به پایگاه بسیجی که در آنجا فعالیت داشت رفت بعد از یک مسافت آمد. خیلی خوشحال بود، زیرا آنجا که رفته بود کمی سنش را قبول کرده بودند. فرم را گرفته بود و پر کرده بود وگویا خودش در شناسنامه اش دست برده و سنش را زیاد کرده تا قانونی شده باشد و خیلی خوشحال بود که من تا آن موقع اینقدر خوشحال او را ندیده بودم بعد از چند روز برای آموزش رفت. روزی که می خواست به جبهه اعزام شود. خیلی خوشحال بود. لباس پوشید و یک پیشانی بند برداشت و گفت: مادر من شهید می شوم. گفتم: بگو از کجا می دانی؟ گفت: چون روی این نوشته یا حسین شهید. گفتم: مادرجان هر کاری که انجام می دهی برای خدا انجام بده هدفت برای خدا باشد. چهره اش خیلی خندان بود. رفت و دیگر از او خبری نشد. تا هنگامی که خبر شهادتش را آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه