نوجواني و جواني
راوی کبری عباسی: پدر حسن یک اسب قرمزی داشت که حسن به آن خیلی علاقه داشت یک روز دیدم رفته و کنار آخر اسب نشسته و اسب را نگاه می کند که چگونه کاه می خورد به او گفتم: پسر جان، از این جا بلند شو کثیف است. گفت: مادر من نگاه می کنم ببینم چگونه کاه و علف می خورد و از این نگاه کردن چاق می شوم.
ثبت دیدگاه