شناسه: 154292

خاطره شماره 10 - شهید حسن علی پور

حسن علیپور: حسن علی پور می گفت : یک روز رفتم تا از رانندة بولدوزری که در خط کار می کرد سرکشی کنم . وقتی که نزدیک خط رسیدیم ، دیدم بولدوزر خاموش است و کار نمی کند . رفتم کنار بولدوزر تا راننده را پیدا کنم و از ایشان سؤال کنم که چرا کار نمی کنی ؟ گفت : وقتی بالای بولدوزر رفتم ، دیدم یک گلولة تانک به رادیاتور آن اصابت کرده و قسمت بالای تنة این رانندة بولدوزر را هم جدا کرده و راننده شهید شده است . می گفت : ما یک مقداری غنایم را داخل ساکی گذاشته و روی باک بولدزر جاسازی کرده بودیم تا در فرصتی مناسب مورد بهره برداری قرار گیرد امّا وقتی دیدم مقداری از خون شهید روی کیسة غنایم ریخت ،‌ از آن موقع به بعد تأثیر و تنفّر خاصّی نسبت به جمع آوری غنایم پیدا کردم به نحوی که حتّی یک دانه سیخ هم برنداشتم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه