شناسه: 154316

نيکوکاري

راوی موسی علی پور: یک روز سر درد بودم علی پور را گفتم برو از روستا برای من نان بیاور . وقتی ایشان می رود و نان می آورد . در بین راه به گرسنه ای برخورد می کند و نان را به او می دهد وقتی آمد به ایشان گفتم : پسر جان تو دیدی که من سر درد هستم حسن در جواب من گفت : پدر فرض کن روزه ای داری تو نیکی کن در دجله انداز که ایزد در بیابان دهد باز .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه