شناسه: 154323

تلاش و پشتکار

راوی فاطمه نشمیه: یک سری عملیات بود و علیپور 15 روز به خانه نیامد. تا اینکه شب تماس گرفت و گفت: من امشب به خانه نمی آیم. شام آماده کرده و منتظر علیپور بودم تا اینکه بیاید. وقتی آخر شب به خانه آمدند گفتند: شما تا سفره را آماده می کنی من دو رکعت نماز می خوانم. می رفتم چای آماده کردم و سفره را هم انداختم و منتظر ماندم تا ایشان نمازش را تمام کرده و بیاید غذا بخورد. نمازشان که تمام شده بود من متوجه نشده بودم. ایشان بعد به سجده رفته بودند و به دلیل خستگی زیاد هنگام سجده شکر خوابش برده بود. هر چه منتظر ماندم دیدم هنوز در حالت سجده هستند. من غذا را کشیده و چای ریخته بودم که سرد شده بود. بعد از گذشت مدتی ایشان را صدا زدم. دیدم بلند نمی شود، بالأخره هر جور بود با صدا زدن مکرر ایشان بلند شدند در حالی که چشمهایش از خستگی قرمز شده بود و این حکایت از بیداری زیاد ایشان در طول عملیات بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه