خبر شهادت
به روایت از معصومه علی آبادی : پنجرة اتاق باز بود و من کنار پنجره ایستاده بودم و بیرون را نگاه می کردم. مسجد روبروی خانة ما بود. همان طور که ایستاده بودم ناگهان ماشینی از سپاه را دیدم که جلوی مسجد توقف کرد. دلشورة عجیبی به من دست داد چون نزدیک به یک ماه بود که پدرم نامه ای برای ما نفرستاده بود و یکی از افراد روستا را به داخل ماشین بردند و بعد از چند دقیقه آن مرد با حالتی نگران و مضطرب از ماشین پیاده شد و مادرم مرا فرستاد و گفت بیا برو و ببین چه خبر است؟ از آن مرد پرسیدم ماشین سپاه چه خبر آورده است او گفت خبری نیست بعد آن مرد به خانة عمویم رفته بود و یک عکس از عید محمد گرفته بود و عمویم برای ما خبر آورد ولی ما باورمان نمی شد و خبر مجروحیت را به ما داد و همان روز مادرم با فامیل به نیشابور رفتند. در آنجا جنازة پدرم را شناسایی و روز بعد در روستا تشیع کردند.
ثبت دیدگاه