شناسه: 154483

خبر شهادت

به روایت از سیدامیر علوی : صبح بود و من می خواستم به مدرسه بروم دایی من آقای کرامت آمدند ایشان هر وقت خانه می آمدند خیلی بگو بخند شوخی می کردند ولی آن روز خیلی عصبی بودند من سلام کردم حال و حوصله ی جواب دادن سلام من را نداشت چون ایشان می دانستند پدرم شهید شده است من یک مقداری ناراحت شدم و به مدرسه رفتم سر کلاس بودم که دیدم درب کلاس به صدا در آمد و دیدم ناظم مان آمد و گفت: اگر امکان دارد امیر را بگویید بیاید کار داریم من فکر کردم دعوای ،چیزی کرده ام به خاطر ان است گفتم تکرار نمی شود. گفت: بیا برو بعد رفتیم پایین دیدم یکی از همسایه هامان آمده دنبالم خلاصه دیدم مدیر مدرسه یک آدم بسیجی مخلص بود داشت گریه می کرد و همسایه مان هم گریه می کرد گفتم چه خبر شده است؟ گفت: بیا برویم پدرت ترکش خورده. بیا برویم بیمارستان تا آمدم سر کوچه ی خانه مان دیدم حجله گذاشته اند و قرآن می خوانند بعد وارد خانه شدم هیچ چیز مرا متوجه نکرد فقط خواهر کوچکم که دو ساله بود و دیگران همه گریه می کردند و هیچ کس حواسش به این بچه نبود من اولین کاری که کردم این بچه را برداشتم و ساکتش کردم. بردم ایشان را ، بردم دور زدن تا ساکت بشود چون از گریه ای که بقیه می کردند ترسیده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه