اولین اعزام
به روایت از لیلا رافعی : از رفتم محمد به جبهه ما اصلاً خبر نداشتیم. شب گفت: مادر جان من لباس گرفته ا م و فردا می خواهم به جبهه بروم گفتم: پدرت از رفتنت ناراضی است. محمد گفت: اگر من نروم پس چه کسی می خواهد به جبهه برود صبح که می خواست برود. پدرش خواب بود به محمد گفتم: برو دست پدرت را ببوس پدرش محمد را خیلی دوست داشت و از رفتنش بسیار ناراحت بود. آنها مدت نیم ساعت در آغوش هم بودند. محمد گریه می کرد و می گفت: که پدر نگذاشته است دستش را ببوسد بعد محمد را از زیر قرآن رد کردم و به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه