شناسه: 154590

خاطرات نحوه مجروحیت

در سال 63 به همراه ایشان دریکی از هتل های اهواز (منطقه جنگی ) زندگی می کردم یکی از طبقات این هتل به خانواده های سپاه اختصاص داشت . من فرزند اول خود را باردار بودم بعد از شروع عملیات عده ای از برادرها هنوز از خط مقدم برنگشته بودند البته اگر عملیات می شد خانواده ها را در جریان نمی گذاشتند . یک دفعه ناپدید می شدند و از بازگشت خودشان هم چیزی نمی گفتند ، آقای عظیمی هم هنوز برنگشته بود . هر کدام از برادران که می آمدند قسمشان می دادم که اگر آقای عظیمی طوری شده است به ما بگویید . می گفتند : نه ایشان سلام هستند و به زودی برمی گردند خبر اجرای عملیات را از رادیو مطلع شدیم حدود یک ماه از عملیات گذشت ولی هنوز هم از آقای عظیمی و چند تن دیگر از برادران خبری نداشتیم . خانمها که نگرانی مرا احساس کرده بودند تصمیم گرفتند مراسم دعای کمیل را در منزل ما برگزار کنند . شب جمعه بود همگی برای رزمندگانی که هنوز برنگشته بودند دعای می کردیم . هنوز چند خطی از دعا باقی مانده بود که صدای در زدن را شنیدیم یکی از خواهران درب را باز کرد و با خوشحالی خبر آمدند همسرم را به من داد بعد از اتمام مراسم دعای کمیل همگی شکر خدا را بجا آوردیم و از آمدن ایشان بسیار خوشحال شدیم از رفتار و صدای ناله خفیف ایشان فهمیدم مجروح شده اند و تمام این مدت را در بیمارستان بستری بوده است . ترکش خمپاره به پهلوی ایشان اصابت کرده بود و ایشان تحت عمل جراحی قرار گرفته بودند خود ایشان از دوستان خود خواسته بودند که به خانواده اطلاع ندهند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه